شرمسار از خودم

سر کوچه منتظر بودم ...

 به جایی خیره بودم که ناگاه صدایی کنجکاوم کرد ...

تق تق ... تق تق تق ...

برگشتم به سمت صدا ...

مردی نابینا بود که به سمتم می آمد ... نمی دانم چرا هر وقت به این نوع انسانها نگاه میکنم بغض گلویم

را می گیرد ... نمیدانم ...

 عصایش را به زمین میزد و دستانش را به دیوار میکشید تا شاید سر کوچه را پیدا کند ...

صدای عصایش مرا آزار میداد ...

انگار عصایش را روی سرم میکوبید ...

 قدردان باش ... شاکر باش ... چشم داری ... خجالت بکش ...

با کسی حرف نمی زدم ... به هیچ چیز فکر نمی کردم ... تنها نگاهش میکردم ...

دقیقه ای گذشت و به طرفش دویدم  ... و دست گرمش را گرفتم .

- بیا بریم ... چشمانم مال تو .... تا هرجا که میخواهی همراهیت میکنم .

فقط عصایت را به زمین نکوب !!!

 

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

نگران این بودم که کفش ندارم کسی را دیدم که پا نداشت !

پسر بد

هر نعمتی همیشه بعد از رفتنش قدردانی میشود... خوشحالی را به من هدیه کن...[لبخند] پسر بد به روز شد... [گل]

پونه

سلام ممنون از حضورت خیلی زیبا می نویسی موفق باشی[گل][گل][گل]

سید امیر حسین مولانا

سلام علی جان [گل] درود خداوند بر تو همیشه مهربان یکی از راههای شکر نعمتهای خداوند شریک شدن آنها با آنانی است که از آن نعمت محرومند درود بی کران بر تو باد [گل]

صابر

سلام خوبی؟ خوب چی بگم؟ به نظر من باید راضی بود به رضای خدا. در ضمن شاید اون چیزی داشته باشه که بقیه نداشته باشن! یا علی...

محبوب جون

تق تق تق ...تق تق... علی کوری یعنی چی؟؟ وقتی گلوپ چشت حال نمی کنه درست کار کنه؟؟؟؟ یا وقتی ... بیخیال همون تق تق تق...تق تق بیا ما هم خودمون و به کوری بزنیم فکر می کنم چشامون لایق نور خورشید نیست

نادیا

فقط عصایت را به زمین نکوب...قلب زمین ترک می خورد....