تاریکی

نگاهم امشب، در سیاهی طلوع آسمان آبی صبح ها،

به دنبال ستاره ای نه چندان پررنگ، پرسه میزند ...

هیچوقت ندانستم که چرا دستانم را، به سوی پر رنگ ترین ستاره دراز می کنم ... !؟

در حالی که هیچگاه دستم نمی رسید ...

یا هیچوقت ندانستم که چرا گاهی "به خاطر تو"  به کمرنگ ترین ستاره ها پناهنده شدم ...

و از پررنگ ترین ها گذشتم ...                                          

به ما که ستاره نمی دادند،

چرا بر سرشان بحث می کردیم ؟! ... چرا برایشان قصه می ساختیم ؟!

چرا در هوای ابری؛ از نبودشان، دلمان می گرفت ؟! 

مگر بودنشان چه مرهمی بر زخم های کوچک و بزرگمان بود ؟!

چرا در آن فصل های گرما؛ بر بام خانه، با نگاهمان،

ملیون ها از آنها را در آغوش می کشیدیم ؟!

در حالی که تعداد محدودی از آنها به ما چشمک می زدند ... و به ما می فهماندند ...

که بیدارند ... و همیاری می کنند ....

دستان خواب، پلک هایمان را که چون پتویی گرم بود، به روی سطح چشمانمان،

که چون کودکی از جنس فرشته بود و فرشته می دید، می کشید ... 

و ما .... چشم از آنها بر نمی داشتیم ...

شاید چون ستاره ها بهانه بودند .... نه ؟!

که بحث کنیم، من لبخند بزنم، و هر شب، یکی از آن پر رنگ ترین بهانه ها را،

برای همنشینی با تو، به تو هدیه دهم ....

شاید همین الان فهمیدم که چرا وقتی ستاره ها ابر را بهانه می کردند،دلم می گرفت ...

شاید چون دیگر بهانه ای برای همسفر بودن با تو به صبح پیدا نمی کردم،

و به ناچار به خواب با تو بودن، فرار می کردم ...

ملیون ها ستاره را در آغوش می کشیدیم، چرا که وقتی یک کدام از آنها نبودند،

"ما" در تو از بین می رفت و من، من را به ثانیه های مبهم، هل می داد ...

از زمزمه های تلخ افکار میگذرم ...

امشب، باز هوا ابریست، ستاره ها نیستند ... تو نیستی ...

من و ابرها؛ بعد از سکوتی طولانی، به یکباره می گرییم ...

 

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام قصه عجیبی بود، تو و او و ستاره ها .... شاید همین الان فهمیدم که چرا وقتی ستاره ها ابر را بهانه می کردند،دلم می گرفت ... شاید چون دیگر بهانه ای برای همسفر بودن با تو به صبح پیدا نمی کردم، و به ناچار به خواب با تو بودن، فرار می کردم ... ملیون ها ستاره را در آغوش می کشیدیم، چرا که وقتی یک کدام از آنها نبودند، "ما" در تو از بین می رفت و من، من را به ثانیه های مبهم، هل می داد ... یعنی شاهکاره!

آیدا

به ما ستاره نمی دادند!اما آرزوی داشتنشان نیمی از آرزوهای شبانه مان بود! شاید در چشمک های اندکشان برای حداقل برای چنددقیقه ای فراموش می کردیم تاریکی اطرافمان و اطرافشانرا!!! راست میگی!خیلی وقتا ستاره بهونست...واسه نگاه دونفربه آسمون!بدون فاصله...بدون تک تک بودن...جدا بودن...سهم همه از ستاره ها یه اندازه ست!اگه سرشونو بالا بگیرن!

لادن

علييييي... آرزو به دلم موند يه پست شاد و شنگول بزاري اين آخريا... انقده غمناك و دپرس نباش ديگه! به ستاره هم مي رسي... چه هوا ابري باشه چه نباشه. فقط بايد بخواي!

بی تبار

بدون اغراق یکی از بهترین پست هات بود فوق العاده خوب نوشتی!اینقد خوب که زبون ادم بعد از خوندنش بند میاد!

بی تبار

ستاره ها همیشه همشون حواسشون به ما هست! اونایی که چشمک نمیزنن بیشتر! اونایی که چشمک میزنن فقط میخوان بیشتر خودنمایی کنن!

شقایق

ما آدما موقعیت داریم اما همیشه دنبال بهانه ایم. بهنه واسه با هم بودن با هم حرف زدن... شاید با هم غریبه شدیم... نمیدونم.....

عسل

سلام ... همیشه سکوت کردم . نگفتم که دلم از بس در نبودت خاک خورد دیگه دیده نمی شه... خسته شدم دلم گرفت بغض داره خفه ام می کنه...چرانگم... من خسته ام همه کس و همه چیزم تنهام گذاشته... رفته زخمیم کرده و دیگه خوب نمی شم ... تنهام ... کمک نمی خوام... دیوونه ام اما خوشحالم از اینکه می خندم و غمم پشت چشام پنهون می شه... رفت تنها شدم حالا باید حسرت بخورم وتوی انتظار انقدر بمونم تا بپوسم...[ناراحت][گریه]

زهرا

کاش هیچوقت ادما دل به ستاره ها نمیبستن ستاره ها فقط از دور بهت چشمک میزنن وقتی بهشون میرسی دیگه خاموش شدن... خاموش خاموش.... هیچ وقت " ما" برای من وجود نداشته..... من و ابرها بعد از سکوتی طولانی به یکباره میگرییم...... کاری که من همیشه تو شبای ابری میکنمو چرا من همیشه باید با نوشته های تو اشک تو چشام جمع شه!!![ناراحت]

شقایق

سلام من آپما شنیدم وبلاگ تکونی داری