زمانی که زمان، زمان بودنش را برای زمانی محدود فراموش می کند !

باران کمتر می بارد ...

پنجره تنگ تر می شود ...

آفتاب فراموش می شود ... !

دوستانم که روزگاری از بهترین دوندگان بودند اکنون مترسکانی بیش نیستند  ...

تازگی افکارم را ترک گفته ... و سستی میهمان جسم و روحم است !

چه بودم و چه شدم !

چه شد که خشک سالی به این سرعت شدت گرفت ؟!

جنگل را صحرا شدن ؟؟؟

چرا دیگران تا به من مینگرند، میگریزند ؟

- صدایشان را می شنوم ... ! هجوم ملخ ها ... !

چرا من ایستاده ام ؟! شاید مرا به زمین میخ کرده اند ؟

یعنی آنفدر مهم بودم ؟ شاید آن میخ را خودم کوبیده ام ؟

 کسی صابون ندارد ؟

میخواهم اقکار را شسست و شو دهم ...

 میخواهم حداقل به ظاهر تازگی را، نشان دهم ...

میخواهم خواننده را بیشتر از این دفع نکنم !

قاب عکس امید را از من دزدیده اند !

اه!

چرا اینقدر شکایت دارم !

نه ! شاید اینبار حق با من است ... !

چرا که شاهد شکسته شدنم هستم ...

چرا که سرد و گرم شدن شیشه را در خود احساس می کنم ...

- دیدن دست های آزادتان دیده هایم را می آزارد ...

وسوسه ی درخواست کمک دلیل بسته شدن چشمانم است ...

من کور نیستم ... !

شکسته شدن را با دیگر حس ها دنبال می کنم ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : نیستم یه چند وفتی !!!

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شوکا

اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ . وبلاگِ من تحریکت کرده که چونتْ می خوارونی؟[چشمک] وبلاگت برام قابل درکه. قشنگ می نویسی[لبخند]

broken kite

سلام این که وقتی آدم گرفتاره از دیدن آزاد بودن دیگران رنج ببره رو من خودم به عینه دیدم و تجربه کردم چقدرم سخته[ناراحت] نمی دونم چرا جدیدن بیشتر از قبل نوشته هاتو می فهمم و انگار با تمام بند بند بدنم حسش می کنم اما بر عکس قبل زبونم برای گفتن نظر گنگ شده[من نبودم]نم دو چرا

بی سرزمین تر از باد

سلام به چای سردی که از سرماش فنجونشم شکست. یه موضوعی برام جالب شده.تابستون من وقت آزاد زیاد داشتم هر روز تو نت بودم.اما الان که سرم شلوغه و کار زیاد ریخته تو سرم هفته ای یکی دو بار میام.الان هر بار که میام حس می کنم همه با هم یه جوری میشن.بیشتر کامنتهایی که می زارم شبیه هم می شه.بد هم نمی شه البته. فکر کنم تو دومی هستی که می خوای بری مرخصی یه مدتی. از بس که ماها بند و پایه به خودمون وصل می کنیم بعد از یع مدت می بینیم که دیگه جم نمی تونیم بخوریم.خودمون دست و پای خودمون رو می بندیم.نصفمون که دنبال تکیه گه می کردیم نصفمونم که قرار تکیه گاه باشیم(مثلا)قاطی باقالیائیم.اول سعی کن وزنه های تعادلت رو آزاد کنی.تعادل معادل رو بی خیال شو.بزار بری بالا.این پائینا که خبری نیست.می بینی که همه زدن تو خاکی.کامنتات رو نگاه کن ببین چند نفر باهات همذات پنداری کردن.خودت از خودت ناراضی هستی اونوقت اونا.. .قاب عکس مهم نیست پسر جان.این عکس توش که به اون هویت میده.می دونم که چه دردیست در میان جمع بودن ولی گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در خود آرام شکستن خیلی حافظه م خوب نیست اما شبیه همینه شعرش. فقط هر کار

محمد

سلام گاهی چند وقتی تنهایی و سکوت، از هر مسکنی بهتر است.

راز

http://darjostejoyesaye.persianblog.ir/

لادن

نمی دونم چرا اما یاد یکی از آهنگ های قدیمی مایکل جکسون افتادم... what about us اش... تو همین مایه های این پست تو ِ ! [لبخند] ضمنا... زودی برگرد!

حسن عاشق علي

سلام كار بسيار زيبا و تأمل برانگيزي ست و البته كمي يأس آلود و سرد و شكننده . با چند كار كوتاه منتظر حضور ارزشمندتان هستم .

مریم

سلام گل پسر! خوبی علی جان؟ خوب من اینجا خوندم با صابون میخوای فکرت رو بشوری/ جای دیگه خوندم یکی با چنته اینکارو میکنه...از اون خواستم از تو هم میخوام اگه واقعا میشه بهم بگید منم امتحان کنم[چشمک] چند وقت نیستی که من دلم برات تنگ میشه که! [بغل] مواظب خودت باش/خوب؟

مهتاب

عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

یه دوست

خواهشا هروقت خوندی بجواب