تار ترین نقطه در چشمان من

دست ابرگون و لطیفت را بر دشت سینه ام بکش 

تا جایی که آرام گاه قلبم را بیابی ...

و لمس کنی سنگ قبرش را که عمریست مدفون است در تاریکی درونم

و آواز تکراری اش را بشنوی و دل دهی به آن 

که بی تو تنهاست ...

خاک هایش را کنار بزنی ... بباری بر آن حتی ...

که تنهاست ... و خسته است ...

نگاهم از نگاهت به آسمان ها می رود و من ... به آفتاب خیره می شوم 

آفتابی که اگر روزی تو نباشی، روشنایی ماه را هم برایم ندارد ...

در فکر فرو می روم

و غرق میشوم ... در ضربان منظم قلبم ... صدای تکراری اش که با یک ساز،

مدت هاست برایت می نوازد ...

و کاش می دانستم که کی قرار است، دست از ساز زدن بردارد،

تا من با لبخند همیشگی ام به تو دقیق ترین تاریخ جدایی مان را یاد آور شوم ... 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
گلاره

بخواب زندگي من ! كسي در اينجا نيست كسي حوالي اين لحظه هاي تنها نيست نمي رسد به خيال كسي كه ما هستيم حقيقت است كسي فكر بودن ما نيست[گل][خداحافظ]

نیلوفر

خیلی وقته که نمی دونم درسته آدما دست از طلب ندارن یا نه... .امم.نمی دونم. فعلاً که معتقدم مهم اینه که قلب آشیانه ی اونی باشه که باید....گیرم خودش نخواد.

شقایق

قلبی که عشق توشه هیچوقت نمیمیره حتی اگه جسم از بین بره اون قلب همیشه زنده ست...

رها

دل به این زیبایی .. مرداب ؟؟ نوشته تون زیبا بو د

نادیا

تو نقطه ای روشن در تارترین چشمان من....

آیدا

زیبا بود..با یک بار خوندن آرامش گرفتم و حسی عجیب وجودم رو فراگرفت.. بابد بیشتر بخونم..فرداها..نوشتن رو فراموش کرده ام انگار..واژه هایم تمام شده اند و تکراری..حسی دیگر نمانده برای نوشتن انگار!! یا شاید زمانی دیگر نمانده برایم..چه کنم که این چراغ داره کم کم خاموش میشه!!؟؟..تو بگو چه کنم ؟.. [ناراحت]