هنور هم، زیباترین ثانیه هایم در دقایق نوشتن خلاصه می شود ...

من راه می رفتم، و فقط راه می رفتم اگر مرا میدیدی ... اما ...

افکار شعله ور به احساس ... 

درون من برایشان تنگ بود انگار ...

روزی تصمیم گرفتم تمام حرارت ها را به بیرون فراری دهم ... 

شاید که ذهنی سرد پذیرایشان باشد ... 

و چقدر اذهان سرد زیاد بود و سهم من از آنها چشمان بسته بود ...

و چقدر شیرین بود لحظاتی که دست هایشان را به سویشان می گرفتند ...

و هنوز، هست این شیرین لحظه ها چرا که ادامه دارد این داستان ها ...

این زمستان ها و توان دارد .... دست من، برای هیزم جمع کردن ...

برای هم نشینی در این زمستان های نا آگاهی ...

 

پ.ن : 18 آبان ... تولد بلاگ من :)

/ 8 نظر / 6 بازدید
بی سرزمین تر از باد

سلام علی آقا تولد وبلاگت مبارک.اول شدم دیگه نه؟ خوب اولی آگهی بود.اولین گاز رو از کیکت من باید بزنم.[دست] خوبه باز تو ایندوره زمونه که مردم جواب سلام همدیگه رو هم نمی دن یکی پیدا شده که گرما و عشق به مردم هدیه میده.[گل]

بی تبار

فعلا تولد وبلاگت مبارک میام دوباره[عینک]

عسل

تولد وبلاگت مبارک !!! با یه روز تاخیر[نیشخند]

عسل

در این سکوت زجر آور مدت هاست که در تلاطم هستم ... نگاه خواهم کرد به اوج غم و باز هم اشک هایم روزنه ای برای واضح دیدن باقی نمی گذارد... نفس هایم بریده بریده بالا می آیند... صدایت می زنم و می آیی .... اما... بی آنکه نگاهم کنی از من عبور خواهی کرد... ومن غرق در شادی جای پای تو را بوسه باران خواهم کرد...

یکتا

آسمان ساده ترین دوست است و بلندترین و تنهاترین،دستتت به موهای آسمان هم که نمیرسداما اشک آسمان مال توست آنگاه که در شبهای سرد زیر بارانش خیس می شوی و زمین نمیداند که این اشک توست که می بارد یا آسمان تولد وبلاگ قشنگت دوست عزیز تبریک میگم

آیدا

[دست][هورا]تولد بلاگت مبارک!!!![هورا][دست]

مو+مو

هی.... تولد کوچولوت مبارک [نیشخند] [زبان] ماشاا... بزرگ شده ها ... هزار الله اکبر.... براش اسپند دود کنم [نیشخند]