هدف

تو جاده بودیم .

هرکی مشغول یه کاری بود .

بعد از ظهر بود و من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ...

صحنه ی خیلی عجیبی بود ... کوهها داشتن به من التماس می کردن !

از میلیون ها سال یک جا واستادن خسته شده بودن ... می خواستن حرکت کنن ...

هر کدوم ماشین ما رو تا یه جاهایی همراهی میکرد ...

بزرگ ترا بیشتر با ما میومدن ولی مثل کوچیکا بالاخره یه جا با ما ٬ با گریه خداحافظی می کردن !

خیلی دلم بهشون سوخت ...

ولی با یکم فکر به این رسیدم که ای کاش منم کوه بودم ....  !!!

من راه میرم ... گاهی تند ... گاهی کند ...

چه فایده !

معلوم نیست کجا دارم میرم !

 

پ.ن : من بعد از این هر جمعه آپ میکنم .

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه آشنا

سلام . خلاصه بگم ، در نوع خود متفاوت می نویسی که این جای ستایش داره . من هم وبلاگی با موضوع کتابخانه ی الکترونیک راه اندازی کردم . دوست دارم هر وقت فرصت کردی سری به من بزنی و در بخش نظرات برام زمینه های مطالعاتی مورد علاقهت رو بنویسی تا کتابای مورد نیازت رو بذارم . موفق باشی .

بی تبار

اینجام که نیستی![ناراحت]

مریم

سلام دوست خوبم وبلاگت خیلی خوکشله دوست داشتی به ما هم سر بزن ....

مریم

تبادل لینکو پایه ای؟

پونه

سلام آپ جالب و خواندنی بود موفق باشی[گل]

سپیده

سپاس گزارم ای زاده حضرت ادم