...

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آینه میترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم !

این چنین می گذرد روز و روزگار من ...

من روز را دوست دارم ، از روزگار می ترسم !

 

پ.ن : داشتم به حسین پناهی فکر می کردم ...

به اینکه یه آدم تا چقدر میتونه عمیق باشه !!!

 ------

ن.م : بیتبار : از زندگی دوباره میترسم چون از منی که قراره دوباره زندگی کنه میترسم! از اینکه کمتر از اینی که هست بشه!
از کشیش ها میترسم چون به منی که جلوی کشیش قرار میگیره اعتماد ندارم!
از پاسبان ها میترسم چون به رفتار منی که جلوی پاسباناس اعتماد ندارم!
از جنس مقابلم میترسم چون مطمئن نیستم این من بتونه عشق و درست بفهمه!
از ایینه میترسم چون از کودکی که توش میبینم میترسم شایدم ازش خجالت میکشم!
از زبان این من میترسم چون از چیزایی غیر از سلام که میتونه بگه میترسم!
من از من میترسم....
منی که گاهی دوستش ندارم!
منی که گاهی من نیست!
منی که متناقض میشود!
من متناقضم پس هستم !!!

------ 

علی اکبر : زندگی سخت ساده است . خطر کن ... وارد بازی شو ... خطر کن
با دستان خالی آمده ایم و با دستان خالی خواهیم رفت ..... زندگی ساده است ....ساده خطر کن  !
 

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام انتخاب خوبی بود ممنون

بی سرزمین تر از باد

علی آقا سلام عرض شد. بچه که به دنیا میاد اول زندگی کردنش رو دوست دارن بعد سلام کردنش رو دوست دارن بعد یاد دادن قانون بهش و رعایت کردنش رو دوست دارن بعد به محض اینکه پای عشق کشیده می شه وسط اول اونو از زن می ترسونن(و یا از مرد) بعد از قانون می ترسونن بعد شمشیر داموکلس دین رو تا آخر عمر رو سرش نگه می دارن که بترسه.بعد که با ترسو لرز پای یه موجود دیگه رو به این دنیا باز می کنه ... . مرا دریاب من خوبم هنوزم آب می کوبم هنوزم باد می روبم هنوزم شعر می ریسم.

مدیکو

سلام سلام خوبی؟ بابا از این طرفا!! راه گم کردین. آخه اینه رسمش؟ (مدیکو مشغول دست پیش گرفتن است که پس نیفتد.)[نیشخند]

مدیکو

انقدر نترس. نمی دونم چی بگم.این ترسها همیشه با ما همراهه.چه بخوایم و چه نخوایم. و چقدر خوبه که همراهمونه.جدی می گم.به گمونم به خاطر این ترسها حواسمون هست که چیکار کنیم.

تارا

جایی میخواندم برای مقابله با ترس خود اقدام کنید از همان اغاز به اقام ترس شما از بین خواهد رفت.

نادیا

حسین پناهی و خیلی دوست دارم...میگم دوست دارم چون مطمئنم هنوز حوالی این دنیا پرسه میزنه و به زندگی ماشینی آدمهای کوکی میخنده.... خوشحالم زود رفت جای اون توی این دنیا تنگ بود...