بالهایت را کجا گذاشته ای ؟

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

 

484368907_f483ceeccd.jpg?v=0

 

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدیکو

راستی قالبت هم خیلی قشنگه!

مدیکو

راستی قالبت هم خیلی قشنگه!

محسن

من رو که دیدی بالام هنوز هست [چشمک] ......... در رابطه با بال شک دارم شاید ما داریم یه جور خلا رو با این حرفا پر میکنیم( این نظرم کاملا شخصی بود و قابل رد) علی دفعه بعد نوشته خودت رو میخوام بخونم[شوخی][شوخی][شوخی]

ندا

سلام سایه تون سنگین شده . به من سر نمی زنید. منتظرم.[گل] حتما بیا[گل]

صابر (سایه سپید)

سلام خوبی؟ بالهای مرا زمینیان به یغما بردند ولی شوق پروازم را نه! پس تو هم با من پرباز کن! زیبا بود ممنون که خبرم کردی یا علی...

بیتا سالک

[گل] پسرك پدربزرگش را تماشا مي كرد كه نامه اي مي نوشت. بالاخره پرسيد: ماجراي كارهاي خودمان را مي نويسيد؟ درباره من مي نويسيد؟ پدربزرگ از نوشتن دست كشيد، لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است، درباره تو مي نويسم اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است كه با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي مثل اين مداد بشوي. پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي در آن نديد: اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است كه ديده ام. بستگي دارد چطور به آن نگاه كني. در اين مداد چند صفت هست كه اگر به دستشان بياوري، تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي. صفت اول: گاهي بايد از آنچه مي نويسي دست بكشي و از مدادتراش استفاده كني. اين باعث مي شود مداد كمي رنج بكشد اما آخر كار، نوكش تيزتر مي شود. پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني، چرا كه اين رنج ها باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت دوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم. بدان كه تصحيح يك كار خطا، كار بدي نيست، در واقع براي اين كه خودت را در مسير درست نگه داري، مهم است. صفت سوم: چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيس

بیتا سالک

صفت سوم: چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد كه داخل چوب است . پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام، چهارمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. بدان هر كار در زندگيت مي كني، ردي به جا مي گذارد و سعي كن نسبت به هر كاري كه مي كني، هشيار باشي و بداني چه مي كني. پائولو کوئیلو [گل]