من و مرگ

فرزند : چرا ما باید بمیریم ؟

مادر : خب هرچیزی بالاخره یه پایانی داره ... حتی زندگی

ف‌: یعنی تو ام یه روز ... ؟

م :(  لبخند ) 

ف : ولی من نمیخوام نو هیچوقت بمیری

م : دستات .... پاهات ... صورتت ... تک تک استخون هات و حتی پرورش افکار و اعمالت هم از وجود و افکار منه !

ف : (‌ سکوت )

مادر : دیدی بعضی از مارها پوسنشون کهنه میشه و کم کم از بدنشون جدا و تجزیه میشه ؟ اون مار

نمرده بلکه پوستش تازه تر شده ... ؟!

من پوسته ی وجود توام و تو اون پوسته ی نو ...

تو روز به روز براق و شفاف میشی و من چروکیده و فرسوده تر ...

یه روزی از تو جدا و تجزیه میشم .... اما این به اون معنا نیست که من مردم ...

دخترم ، تو همون منی و من همون تو ... !

پس نه من و نه مادربزگت ، نه تو و فرزندانت هیچوقت نخواهیم مرد  .

فرزند : ( لبخند )

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

سلام بابایی ممنون که خبرم کردی مثل همیشه زیبا و دلنشین بود شاد و موفق باشی بای تا های

مهتاب

با این تفسیر باید زود برم خیلی کارا مونده انجام بدم ,اخه یه جورایی ابدی شدم[لبخند]

سارا

ممنون خبرم کردی خیلی قشنگ بوووود.[گل]

محسن

میخوام به شهر مقدس برم و همونجا بمیرم تا این سیر تموم نشدنی مردن و دوباره زنده شدن تموم بشه

لیلی

سلام و عرض ادب و احترام[گل] با شعری بسیار زیبا از مهندس سید امیر حسین مولانا بروزم[گل] شاد باشید و سرافراز[گل]

Blog Skin

برترين قالب هاي حرفه اي وبلاگ در سايت Blog Skin از مجموعه جديدترين طرح هاي هنری و گرافیکی ما ديدن كنيد! www.blogskin.ir

لادن

تو خودت چنین چیزی رو باور داری؟ تکلیف اونهایی که بدون بچه میمیرن چی می شه؟

لادن

راستی خیلی ممنون بابت لینک [نیشخند]

محبوب جون

سلام من این طوری به دنیا نگاه نمی کنم متن رو دوست دارم فقط در حد یک داستان کوتاه ما ادما ادامه ی هم نیستسم خودمون انقد طولانی هستیم که فقط می تونیم ادامه ی خودمون باشیم[لبخند] شاد باشی رفیق[گل][گل][گل]