کافه

روزی کافه ای خواهم زد
فقط برای آنکه 
تصادفا
تو به آن پا بگذاری
در را باز کنی
و چشمان من را گرد
صندلی ات خودش برود عقب
تو بنشینی 
منو خودش روی میزت باشد
آب خودش بجوشد
چای خودش به قوری بدود
خودش دم شود
خودش تازگی کند به روی میزت
و من اصلا از کنارت بلند نشوم
سالهایی را که گذشت
برف به برف
برگ به برگ
شکوفه به شکوفه
حرف شوند
حرفها خودشان بیایند
با تو صحبت کنند
چشمانم شعورشان بکشد
بغض نکنند
کسی نیاید
در را باز نکند
اصلا در خود به خود باز نشود
اصلا تو نیامده باشی
چایی دم نکشیده باشد
چه کسی تو را راه بدهد؟
اصلا کافه ای باز نحواهم کرد..
که اتفاقا تصادفا تو نیایی
زنده نکنی
صدایی نباشد
چشمانی گرد نشود
من هم همه انتظاراتم را تا می کنم
میگذارم در کمد 
کنار چشمانی که خودشان گرد شوند
و چایی هایی که خودشان دم میشوند.. 

/ 4 نظر / 23 بازدید
مهتا

علی علی علی......فوق العاده!

مهتا

بیشتر که میخونم به این نتیجه میرسم کاش جای سه خط ش عوض بشه... این به دلم بهترمیشینه.. شکوفه به شکوفه.. برگ به برگ.. برف به برف.. حرف شوند... نه؟ همینجوری که هس خوبه؟ نظرندم؟ توجمع ضایعمون نکن لاقل[نیشخند]

mammad

shayad man cm nazaram... ama hamishe matnato mikhunam...aaaallliiiiyyyyeeeee....