سقوطی که از هر شاخه اش هنر می بارد ...

به خودم که آمدم  ... دیگر خود نبودم ...

فریاد هایم را در سقوطی با سرعت نور و خطی عمود که انتها نداشت شنیدم ...

فشار باد تمام گیسوانم را یک جا جمع کرده بود ...

توان حرکت دستانم را نداشتم !

نفسم بند آمده بود ... چشمانم بسته نمی شد ... دکمه های پیراهنم باز شده بود ...

گویی پرواز، به اجبار بود ... گویی سقوط ناخوانده بود ... گویی رانده شده بودم ...

تا تو را از ارتفاعاتی دورتر یافتم ...

شاخه ای تنومند، که فریادش فریادم را با سکوت در آغوش گرفت ...

دستانم را بگیر ... شاخه می گفت ... تو می گفتی ...

تو همان شاخه بودی ...

من از سقوط رهایی یافتم ...

تمام بدنم سست بود و می لرزیدم ... جوی غریب من را با تاریکی دره آشنا می کرد ...

نگاهم به پایین بود و مدام می ترسیدم ...

دلم به اشکهایم که به ته دره سقوط می کردند می سوخت ...

آنها سقوط را دنبال می کردند ...

به تو و زالزالک هایت عادت کرده ام ...

گاه به بالا به همان پرتگاه که اوج دروغینش تمام وجودم را گرفته بود می نگرم ...

و افسوس می خورم ... که چرا .... ؟!

دلم به شاخه می سوزد

و من دوباره دست نوازش بر پوست سخت و نرم شاخه می کشم ...

قیاس ارتفاع ها آزارم میدهد ... من فقط تحمل می کنم ...

به زودی این شاخه می شکند ... و من دوباره عزل را تجربه می کنم ...

خودم را به سختی به انتهای شاخه می رسانم ...

و با دستان پوست و چروک شده ام ... حکاکی می کنم ...

کاش ترس از ارتفاع وجود نداشت ...

کاش آنقدر بی باک بودم که دیگر دستانم را به شاخه ای بند نکنم ... 


/ 26 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب سرخ

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد ... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد ... مهدی اخوان ثالث دلم تنگ شده..کم پیدایی!

صدف

هر سقوطی که بد نیست ... [لبخند]

صدف

منم تائید کردم [چشمک] که این کاش کاش ها نباشه دیگه

سارای

سلامم..ممنون که به بلاگ من سر زدید... وبلاگتون رو خوندم...نوشتته هاتون جالبند..همیشه از بازی با کلمات لذت می بردم..وقتی نوشته هاتونو می خوندم این لذت دوباره بهم دست داد..این روزها هیچکس نمی گه بوی نور یا مثلا سقوط رهایی...ولی شما به زیبایی از ازین کلمات استفاده کردید... قلم توانایی دارید تبریک می گم

pink

سلام در مورد آدرس وبلاگت بگم که ما همه مجبوریم...

پت

هه لو علیکم! خوش آمدید به وبلاگمان و خوشمان آمد از وبلاگتان.. ترس از ناشناخته ها از این ترس هم بدتره...

مومو

در باغستان من, شاخه ی بارور خم می شود بی نیازی دست ها پاسخ می دهد در بیشه ی تو , آهو سرک می کشد , به صدایی می رمد ........ تو در راهی من رسیده ام ..... سهراب سپهری