بالهای نایاب

من

از نگاه های پر چرا 

تا می دانم هایی را که دیوار هایی بر سر راه داستنند را دوست دارم.

از نرسیدن ها

از سقوط برگ های پاییزی تا مرگ هزاران مسافر در راه تجربه ی پرواز را،

انسان ها را، سرگیجه هایشان بر سر پیچ ها را،

نگاه های یک بار مصرف در شلوغی خیابان ها را دوست دارم..

از نداشتنی های نامحدود که در پی لمس داشتن های محدود اند 

اما باران..

باران تلخ است.

گویی خدا به حال غبار آلود آدمها می گرید..

هوا که شفاف شد، انسانها از پاکی اش عمیقاً تنفس می کنند..

اما باز غافلند از عظمت کوها در دور دست نگاه شفافشان.

و سکوت باقی است میان هر پاراگراف از این تکراری های ما.

تا نیست لبخندی، می گویند رها کن و به خدا بسپار

و تا هست، "غفلت"، رونوشتی است بر پیشانی ما.

"خوشبختی، جایگاه واقعی توست."

استاد گفت

اما، چند تکه داشت این کیک خوشبختی در دیار گرسنه ی ما..؟ 

کابوس، لبخند استاد به ندانستن های ماست..

لبخند، تنها جواب ما به استاد

و غرور دور ریختنی نیست در ما، در پی آن، لبخند استاد.. :)

تو میدانی که انسانها به میزانی که پر می کشند، بال هایشان نایاب تر می شود..

اما این دو راهی ها نصف می کنند روان ما را .. می چینند پران بالهای ما را..

از نگاه های تاریک من فاصله ای را دور نشو

حکمتی بود در نوع تعقل پرندگان

و الا

من تنم را به جثه ی یک مرغابی که طول اقیانوسی را کوچ می کند می فروختم..

فقط

کاش می دانستم حکمت این گونه خلقت خود و اطرافیانم را..

خداوندا.. بزرگی ات را شکر

به قعر انسانیت فرود آی

اتاق من بس غبار آلود

بیا بر فرشش

بگرییم.

 پیشاپیش

عید همگی مبارک :)

/ 10 نظر / 2 بازدید
مهشید

میدونی چرا وقتی بارون میاد آدما دلشون میگیره؟ چون بارون نقطه چینه تا خدا!..

امیر

"لبخند، تنها جواب ما به استاد ..." این روزها لبخند جواب من به تمام آدما شده ...

دلارام

بارون که خوبه فقط باید درکش کرد عید؟! نمیدونم اما یه چیزی داشت که من دنبالش بودم و نتونستم این دفعه پیداش کنم. خیلی قشنگ بود مرسی

H2

آدم ها ديگر براي سردرآوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضر وآماده از دكان ها ميخرند.اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست... اما..من خدارو شكر ميكنم چون تو رو دارم.تو بهترين دوست مني! سلام.ازين كه نميتونم زياد به بلاگت سر بزنم واسه خودم متاسفم.اما ديشب اومدم * سر خط* و تقريبا همه آرشيوتو خوندم.فوق العاده بودن پسر!![دست][لبخند] اونايي هم كه غم داشتن مي فهميدم چيه و راستش بغض ميكردم... علي دلم خيلي براتون تنگ شده.برنامشو بريز كه عيد بياين اينجا. حامد(اصفهان)

شقایق

حکمتی بود در نوع تعقل پرندگان و الا من تنم را به جثه ی یک مرغابی که طول اقیانوسی را کوچ می کند می فروختم.. بی تعاف فوق العاده!

شقایق

عیدت با تاخیر مبارک![چشمک]

مومو برای علی

تازگی آرزو می کنم کاش می تونستم یه کم احمق باشم... شایدم هستم و خودم نمی دونم ... اما حاقل می تونستم یه کم شاد بشم با همین نگاه های یه بار مصرف... اما نمی تونم علی... خسته شدم ... از این همه آدم دروغ گو حالم داره به هم می خوره... علی هر اتفاقی ام بیوفته حس تو با حس من بعضی وقت ها یه جوری نزدیک می شه به من شکه می شم [بغل] دوست دارم رفیق... واسه این همه نزدیکی احساست

ELAHA

وب عالی داری به ما هم سر بزنhttp://nusha.persianblog.ir/

نادیا

من از تو تا این همه کلمه های سرگردان دنبال هم را دوست دارم...

سارینا

تنها وبلاگی که تو عمرم رفتم و دلم خواست که نظر بدم دست مریزاد عالی بود کسی را می خواهم نمی یابمشمی سازمش روی تصویر تو و تو با یک کلمه فرو می ریزی اش شاید تو هم کسی را می خواهی نمی یابی اش.می سازی اش روی تصویر من و من با یک کلمه... اصلا بیا چیز دیگری نسازیم و تن بسپاریم به زیبایی ابهام.فراموش شویم در آنچه هست.بگذار دستهایمان در دامان راز شناور شود.رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است.شاید!