حقیقت در خواب است ... من با دروغ هم بازی هستم ...

دستانم را به سوی آبی آسمان غمها دراز کردم، و رنگین کمان را دور از چشم باران

به امانت برداشتم ... باران که به سفر رفت، به راه افتادم ...

مقصد، شهر ارزش ها بود و من و چشم هایم،

خیلی ندیده ها در دلمان شیطنت میکردند...

در راه، خورشید و ماه با بالا و پایین پریدن، بیشتر در بیتابی ام شریک می شدند  ...

پاهایم به دور از انتظار قدم بر می داشتند،

و رسید زمانی که روبروی دروازه ی آن شهر عجیب بودم ... !

عجیب صداهایی گوشم را از فضولی پر کرده بود !

به شهر و تحیر هایم بیشتر وارد شدم،

و دیدم انسانهایی را که از عشق به معشوقشان می تراشند و می تراشند ...

صدای شیرین چکش ها ... سیاه . سفید تکه های ریز سنگ ها که گویی ترد شده بودند

و چقدر زیاد بودند انسانهایی که تندیسشان را، لمس هم نکرده بودند ...

ناگاه فرشته ای که تندیسش از الماس بود، توجهم را جلب کرد، با او بحث کردن پرداختم

و اجازه گرفتم که تندیسم را، در کنار تندیس او، و برای او بتراشم ...

روز ها شب شد و سال ها در ثانیه ها خلاصه شد ... تندیس او هر روز فرشته تر میشد

و مدام لبخند می زد و من متعجب بودم که چرا در تراشیدن گونه ای خندان در تندیسم،

ناتوانم ... ؟! و اما رسید روزی که با شب تفاوتی نداشت و من و تندیسم را به اجبار،

در آغوش لحظات تلخ خود کشید ... گذر زمان در واحدش تار بود ...

فرشته های هفت رنگ سیاه بودند ... چشم ها خیس تر از آب بودند انگار ...

سکوت و اشک و خیرگی به ترتیب تکرار می شدند ... و من در مرداب دلتنگی هایم،

بیشتر دست و پا می زدم ... رفتن او از شهر تندیس ها، کابوس نبود ...

فریاد زدند که طوفان فراموشی در راه است و در راه بود و من و چشم هایم ،

لحظاتمان را، تنها به خیرگی در زمستان احساسات سپری می کردیم ...

خیرگی به تندیس او، که طوفان تنها لب خندانش را تخریب کرده بود و تندیس من،

که جز هیچ، چیز دیگری از او باقی نمانده بود ...

 

پ.ن: از چند روز دیگه، بیشتر میام .

/ 8 نظر / 9 بازدید
بن بست

تندیس تو نابود شد چون تندیس ,( من) بود , چون اون تندیس با اشک و سکوت در برابر لبخند بود و به طوفان سپرده شد, چون گذر زمان لبخند از تو گرفت و حالا تو با یک لبخند و یک تندیس نا تمام موندی تندیس نابود شد ولی تو بهترین تندیس ساختی بهترین تندیس...

بی سرزمین تر از باد

سلام علی جون ای کاش طوفان فراموشی تمام دنیا رو می گرفت. پیش ما هم بیا گاهی وقتا.[گل]

عسل

سلام. اینجا بن بست ها غوغا کرده اند و فراموشی هیاهم اما چه می شه کرد جز سکوت و خیره شدن به انتهای جاده ای که نمی دانمی دانیم به کجا ختم می شود... من یه ذره قاطی کردم [خنده]سرم جایی خورده [تعجب]شایدم عاشق شدم؟؟؟[سوال]

دیوونه

نوشته هاتون حکایت از روح لطیفی داره.قشنگ بود و لذت بردم[گل]

آیدا

سغی زمان واسه پاک کردن وتخریب تندیس بینتیجه س...لبخندی که تو ذهن بقیه تندس ها حک بشه ارزش اینو داره که زمان پیشش به زانو دربیاد

شقایق

فریاد زدند که طوفان فراموشی در راه است... فوق العاده بود![لبخند] باعث افتخار منه که شما رو لینک کردم![چشمک] موفق باشی...[گل]

زهرا

تنها به خیرگی در زمستان احساسات سپری می کردیم.... کی میخواد این زمستون احساسات تموم بشه علی؟!!.... هان؟؟....

نادیا

و این بازی را تو می بری همبازی من (دروغ ) از همبازی تو (خیانت ) شکست سختی خورد