آرزوی نوای صلح

چشمانت را ورق بزن

برای چند لحظه هم که شده، مرا از خاک نفرتت نبش قبر کن

بشنو، صدای فریاد همیشه بی صدایم را

حس کن، اضطرابم را

چشمان غرق در قرمزی های تشنه به رهایی ام را..

حیات در من، هرچه می گذرد نا مفهوم تر..

زندگی، هرچقدر رنگین تر، تکراری تر ..

و در عین حال، ببین، گرد و خاک ها به روی بار آرزو های مرده ام را 

به من بگو .. چرا به ظاهر دوستارانم نمی گذارند به حال تو غبطه بخورم .. ؟

و این میدان جنگ من، با خودم است..

از هجوم بمب های شادی تا خنده های تلخ را تنهایم با خودم

تحرک ساقط، من پاهایم را به روی مین بهانه هایم جا گذاشته ام ..

بازگویی خاطرات و عروس کردنشان در ذهن تو، تنها سرگرمی ام

و زبان و چشم های خسته ام تنها دارایی ام

و آدمیان آینه هایی نبودند تا مشوقم شوند که کمی بیشتر به خود خیره شوم ..

از میان آنها، یکی گفت بودن در کنار تو

روحی به وسعت دریا و استقامت کوه می خواهد 

تا در باتلاق غم لحظاتت خفه نشود و دیگری گفت آن یکی تو را کشف نکرده است 

تو میدانی کدام یک از این آینه ها در این میدان مرا به وضوح نشان می دهد ؟

 

/ 26 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elahe.e.e

و ما این گونه نظر خود را اعلام می داریم : اولا خیلی خوب نوشتی و ادامش دادی و این گفتن نداره . خودت هم میدونی اعتراض . و به نظرم توی این میدون باید به نهایت سادگی ایمان بیاری

لیگاز

آبی گمان آیینه ای که نامحرم جسارت نفوذ به آن را ندارد... دوست داران که خلوت دلت را محل عبور ومرور افکار کالشان قرار نمیدهند!

ستاره

در کنار تو بودن پتانسیل بالا می خواد

سارا

باز كن پنجرهها را كه نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است

alireza

حس خوب تولدست انگار.... همیشه پایدار...موفق...محکم و پابرجا باشی دوست خوبم... تولدت مبارک![چشمک][گل]

ساجده

من از همه زودتر تبریک گفتم هااااااااااااااااااااااااا[ماچ][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][بغل][بغل][بغل][هورا][هورا][نیشخند]دست]

عسل

[هورا][دست]

محمد

سلام خیلی خیلی خیلی قشنگ بود. من چندبار خوندمش و لذت بردم. [دست][دست] [لبخند]

سارا

داد معشوقه به عاشق پیغام ، که کند مادر تو با من جنگ هر کجا بیندم از دور کند ، چهره پر چین و جبین پر اژنگ با نگاه غضب الوده زند ، بر دل نازک من تیر خدنگ از در خانه مرا طرد کند ، همچو سنگ از دهن قلما سنگ مادر سنگدلت تا زنده است ، شهد در کام من و توست شرنگ نشوم یکدل و یکرنگ تو را ، تا نسازی دل او از خون رنگ گر تو خواهی به وصالم برسی ، باید این ساعت بی خوف و درنگ روی و سینه تنگش بدری ، دل برون اری از ان سینه تنگ گرم و خونین به منش باز اری ، تا برد زایینه قلبم زنگ عاشق بی خرد ناهنجار ، نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ حرمت مادری از یاد ببرد ، خیره از باده و دیوانه ز بنگ رفت و مادر را افکند به خاک ، سینه بدرید و دل اورد به چنگ

سارا

قصد سر منزل معشوقه نمود ، دل مادر به کفَش چون نارنگ ازقضا خورد دم در به زمین ، و اندکی رنجه شد او را آرنگ وان دل گرم که جان داشت هنوز ، اوفتاد از کف ان بی فرهنگ از زمین باز چو برخاست نمود ، پی برداشتن ان اهنگ دید کز ان دل اغشته به خون ، اید اهسته برون این اهنگ: اه دست پسرم یافت خراش! وای پای پسرم خورد به سنگ