شاید، شایدی در کار نیست!

شاید ...

شاید این تو ای که نجس هستی

و کاسه ی چشمان من، نیاز به خاکمال کردن نداشته باشند ... !

شاید زردیِ برگ، مرگ نیست ... شاید که درد است و تو روی آن پا می گذاری ... 

شاید بهار، آن محشری نبود که فکرش را می کردم ... !

شاید مرگِ مرگها هم تلخ باشد ... 

شاید آن اشک ها، از حضور پبرزنی خرفت در جلد دختری جوان بود ...

شاید سیب گاز می زد و پیاز خورد می کرد... روان من را، هم ...

شاید او نبود ... مغرب ... مشرق ... جنوب و شمال من ... 

شاید این ثانیه ها اند که راه گم کرده اند ... یا حداقل این منم که گستاخانه می دوم ...

شاید سکوت، آن فریادی که فکرش را می کنیم نیست ...

شاید در رویاهای او، لبخند تحقیر بر انگیز من،

به او دست دادن و روشنایی حاصل از رضایت است ...

آن آتشی که زود خاکستر شد نبود عشق من ... کسی چه می داند ... ؟ شاید ...

شاید من هم از سگهای ولگرد هستم ؟!

انسانیت را بو نکرده پارس می کنم ... شاید ... 

شاید عروسک بازی، ماجرا جویست .... و من چه ساده دل می بندم ،

به دکمه ای ... از کاپشن یک عروسک ... که روزی ممکن است از تن در آرد ...

آن همه دوست داشتن های من ...

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش کمانگیر

چی بگم. بوی آشنایی ازین کلمات بلند میشه. شاید باید بیشتر حس کنم تا فکر. شاید شایدی در کار نباشه و همه چیز اونی نباشند که انتظار داریم. نه. مطمئنم یه جای کار ایراد داره. اگه خالق زمان بعدیت باشی چی؟ کدوم شاید؟

محمدرضا

متنت مخیل بود...لذت بردم.......به ما هم سر بزن.تبادل لوگو کنیم

محمدرضا

ضمنا عکس را از کجا کش رفتی؟؟؟این مال یکی از دوستای عکاس من است گویا!!!

مسعود

[گل] سلام آقا علی ! خوبین؟ خیلی قشنگ می نویسین خیلی! ان شاالله همیشه موفق باشید![گل]

محمدرضا

شاید ... شاید این تو ای که نجس هستی و کاسه ی چشمان من، نیاز به خاکمال کردن نداشته باشند ... ! شاید زردیِ برگ، مرگ نیست ... شاید که درد است و تو روی آن پا می گذاری ... شاید بهار، آن محشری نبود که فکرش را می کردم قلمت زیباست نثر جالبی است....به روزم و منتظر نقد و نظرت...... ضمنا دوست عکاس من ساکن لندن است

بی سرزمین تر از باد

سلام علی آقا سوای مطالب قشنگت من عاشق عکسای خوشکلی هستم که تو هر پست می زاری. شایدم هیچ کدوم از اینا نباشی و شاید هم همه ش.تصورت چیه اگه همش باشی یا اینکه هیچ کدومش نباشی؟