سیاه پوشان سیاه ...

حسین، حقیقت بود 

               حسین بازیگری قهار بود

                                   بازی کرد تا قصه نشود ...

 

Image and video hosting by TinyPic

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

اما متاسفانه برای ما قصه اش را تعریف می کنند ! قشنگ می نویسین .[گل]

شقایق

من با بی تبار موافقم... بازی کردن مال ماست که سرنوشت خودمون رو نمیدونیم اما حسین میدونست... خیلی قشنگ بود!

زندگی

سلام علی آقا... از حضورتون تشکر میکنم که افتخار دادید که به وبلاگ بنده آمدید و نظر ارزشمندتون رو برایم به یادگار گذاشتید... در مورد نظرارزشمندتون باید عرض کنم که حق با شماست...مابرای روزها یمان نام های مختلف میذاریم ...شاید به قول شما گاهی خودمون رو در قالب زمان محدود میکنیم...اما پاسخ اینکه بودن یا نبودن چنین شرایطی چقدر ارزشمند هست یا خیر به نظر من میتواند به همین نقطه ی زمانی برگردد که ما درونش قرار گرفته ایم و به قول شما خودمون رو محدود کردیم... خیلی چیزها ممکن است مطلوبیت ذاتی نداشته باشند اما پارامتر های مختلف که یکی از آنها هم میتواند همین محدوده ی زمانی باشد به آن بار معنایی ارزشی و یا غیرارزشی بدهد... اما پرسش پایانی شما از آن دسته مسایلی هست که جهان بینی و نوع نگرش شخصی خودتون چگونگیش رو تبیین میکنه... یکی از پرسش های اساسی بشر...از آن پرسشهایی که هزاران هزار بار مطرح شده ... در این زمینه نمیدانم چه بگویم که بعد که یادداشتم را خواندم حسرت جمله نگفته و ننوشته را نداشته باشم... و اما در مورد پست بسار زیبا و ظریفی که نوشته اید ،اجازه می خواهم تا بیتی از حضرت مولانا را تقدیم حضورتان کنم

زندگی

خنک آن قمار بازی مه بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر... ساده نیست...سری میخواهد به رفعت سماوات،دلی به وسعت کائنات و به تعبیر مولوی سینه ای شرابخانه ی عالم... آدمی اینقدر پر مستی و پر هستی که بتواند از همه ی تعلقات خود بگذرد حقیقتی است که هیچ گاه قصه نمیشود... پایدار باشید....

بی سرزمین تر از باد

سلام علی اقا منم فکر می کنم هر کسی تو زندگیش ماموره که نقش خودش رو به خوبی بازی کنه.شاید نقشش این بوده.

شیرین

ای دل غافل .. ! به روزم علی جان

مهتاب

هیچ وقت , هیچ کس رو , قد تو , دوست نداشتم تو که میدونی من چقدر دوست دارم پس چرا هی اصرار داری برات این قضیه رو ثابت کنم آخرش قضیه رو غلط حل می کنم همه چی بهم می خوره ها حالا هی اصرار کن...

مهتاب

در مرد متنت به نظرم سکوت قشنگ ترین جوابه ............................................ اون نظر پائینی رو هم جایی دیدم به نظرم قشنگ بود گفتم تجربه ایی باشه برای اهل [قلب] ... [شیطان]

هما

گره را از پشت سر محکم می کند گردی طبل را در آغوش می گیرد شانه هایش را می تکاند دستش را رو به آسمان پرواز می دهد و با شتابی بیشتر سقوط می دهد... . . . به ما هم دوست داشتی یه سر بزن [نیشخند]

بی سرزمین تر از باد

سلام مجدد علی آقا راستش انقدر پایه صنعت خرابه که حالا حالا ها امکانش نیست که یه تکونی بخوره.تا وقتی که کارگر به تولید ارجح باشه اوضاعمون همینه. منم اصولا" خیلی میونه خوبی با قانون ندارم.اما چه کنم که مجبورم.