پاهای بی ردپا

تو هنرمندی

به سبک خودت 

نور میدهی ... به افکارت،  در تاریکی های ندانسته هایم

 تو تند و سریع هستی ... اصلاً بوی روغن چرخ خیاطی میدهی ... !

و چرخ می کنی و می دوزی ... آدم های زندگی ات را به هم ..

گذشته ی چشمانت را از چند تکه ساخته ای دوست من ؟

رنگ من ... رنگ پارچه ی من ... به کدام یک از دیگر رنگها چشمک می زد ... 

که اینگونه غریب دوختی اش ... ؟

تو از کدام بازار می آیی ؟ از کدام بزازی به بازی می گیری ... ؟

زمان ... گذرش ... چرخشش و چرخ تو و سوزنش می دوزند و می سوزانند ...

تار و پود های پارچه ام ...

نگاهت به کدام خیاط بود ... ؟

که اینگونه، که اینجا، مرا برد به زیر سوزن شیفتگانش ... خیاط باشی من .. ؟

 

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

خیلی زیبا بود خیلی خیلی وقتا پیش ما همیشه برا هم کامنت می ذاشتیم ... احتمالا یادتون نمیاد .. تو پستای سال 87 کامنتت رو پیدا کردم ...هنوزم زیبا می نویسی

دلارام

قشنگ بود..... تو از بقیه جدا شدی چون تکی[نیشخند]

محمد

سلام گاهی این درد سوزن چرخ خیاطی لازم است تا بدانیم کجای دنیا ایستاده ایم! قشنگ بود واقعاً، من حسابی لذت بردم از خواندنش. ممنون که سر زدی.

بیچاره

قشنگ بود مثل همیشه.مثل همیشه یا خوندنش ................ نوشته هات و دوست دارم

بیچاره

قشنگ بود مثل همیشه.مثل همیشه یا خوندنش ................ نوشته هات و دوست دارم

بیچاره

سلام سلام سلام می تونم لینکت کنم؟[سوال]

مداد سفید

عجیبه! آخه من همیشه یه چیزی واسه گفتن داشتم!!!!!!!!