اول باران، آخر جاده ی تکرار

تکرار، تکرار، تکرار ...

آنقدر لباس تکرار را به تنم می کنم،

تا که از دره ای مبهم در چشمان شفافت، از شفافیت و تازگی سقوط کنم ..

همچو شبنم

از گونه هایت رو به زمینی ها و تکه تکه شوم هنگامی که به زمین می خورم

و پاییز، باد به دست جمع ام کند .. و تبخیر کند، خورشید مرا از یادت ..

شب های تازه، تاریکی های جدید که تکرار من تاریک ترش نکند

روز های سرد،

دور از اندک گرمای جسم زنده ی من، که کوره ی نان محبت می خواندی اش ..

دل سپردن به ترانه هایی که آخرین چهره ی خسته ام را دوباره در ذهنت به تصویر نکشد

و من، فراموش شده ترین،

همان برگ زرد خشکی ام که زیر پایت خورد شد، و بارانی ترین فریادش را کشید،

به تو می گویم

که من به دنبال زندگی ام

به دنبال درختی که بتوان از یکی از شاخه هایش برعکس آویزان شد

و همان گونه به زندگی خندید ..

فصلی را تا زرد شدن حس کرد،

با نسیم ها بالا پایین شد و با طوفان ها یک دستی به خانه چنگ زد ...

با باران گریست و آرزوی گونه ای برای شبنم ها شد ...

من اسیر اسارت این درختم

اینجا روییده شده، همین جا زرد میشوم ..

فقط نمی دانم کدام عابر است که به جنازه ام هم رحم نمی کند، تنها راز زندگی ام..

اینقدر مرا نبو، تنها خواسته ام ..

من ارزش بستن و خاموشی چشمانت را هنگام بوییدنم ندارم ..

به عمق من خیره نشو، چرا که مزه ای ندارم ..

به دنبال میوه ها باش، چرا که من هر چه را که ندارم،

آنها یکجا و به یکباره، همگی را باهم دارند ..

سبز بودن،

کوته زمانی که تا سقوطم به من هدیه شده از جانب این درخت،

تنها دارایی ام .. 

و خیرگی به تو و خواسته های جامانده ات،

تنها رنجیست که در درون رگ برگ های ذهن و وجدانم،

به این طرف و آن طرف برای رهایی می دود ...

بال هایت را بگشای اگر در پی مزه هایی ..

بال بزن، به تکان هایم توجهی نکن ..

پرواز کن از این شاخه 

به سوی درخت های تنومند،

پرواز کن تا سبزم ..

تا فرصتی مانده، تا آرزوی بازگشتت را داشته باشم ..

چشمان مهربانی که تو را به دنبال تفاوت ها بی اندازد ..

تفاوت نداری های من و دارایی هایم ..

تفاوت بی بویی و شیرینی میوه ها ..

باران می بارد

جای جای من خیس تازگیست

آشوب، درون من است ..

برگ

برگ 

برگ ها یکبار بیشتر پرواز نمی کنند،

آن هم هنگامی که وقتشان تمام است

آن هم در آخرین لحظه ..

پرواز کن، 

بال بزن، در پی چیزهایی که قبل از مرگ هم پرواز می کنند ..

چیده می شوند

به دندان کشیده می شوند .. ابدی می شوند میوه ها ..

تنهایی، خوراک برگها و رگ برگ ها .. 

باران می بارد

نگاه من به توست .. درون من با توست ..

باران می بارد ..

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

آشوب، درون من است ... از همه ی متن فقط همین رو با باریدن می فهمم ... :(

نرگس

در کوچه باد میاید واین ابتدای ویرانیست. . . . آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می امد. . .

با اجازه از متن زیباتون استفاده کردم :)

دلارام

قشنگی بارون به همینه به تکرارشه به اون قطره های سرد و پاکش که تا میخواد تکرار بشه کلی چیز از ذهنت گذشته . به اون هوای لطیفشه که دلتو ابری میکنه و بعدش یه احساسی بهت میده که هیچ چیزی تا بارون بعدی جاشو نمیگیره. میدونم علی اگه بخونه به این احساس قوی که تو پستت هست پی میبره. هرچی خودت بخوای همونه . امیدوارم موفق بشی. اما خیلی ها اطرافتن.مطمئن باش.

ستاره

راستی تولد 4سالگیه وبلاگت مبارک[گل] نیستی این روزها رفیق

نرگس

تولد وبتون هم مبارک.

pantea

sheret bamaze bud dusesh dashtaaam mese axet

sajede

ali rafte kish kishmishi shode bache?!!!!

شقایق

وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نام تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست... زیبا بود[گل]