سیاه

هنوز هم

چشمان من

باور نمی کنند

حقیقتی را که تو برایشان نقاشی کردی

و دلم تمام شد، از دلتنگی هایش،

بس که آن تلخ مزه را در آغوش کشید ...

و چشید باز آن حقیقتی را که بوی تو می داد ... 

که نقاش اش تو بودی ... 

که سهم من از تمام جامدادی ات، آن مشکی ترین رنگ اش بود ...

که پاک کن ها تمام شدند ... پاک شدم و پاک نشد ...

آنچه را که تو به من هدیه دادی ... 

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
غزل.م

... زیبا بود و دلنشین اما تلخ مزه....[لبخند][گل]

سایه

که سهم من از تمام جامدادی ات، آن مشکی ترین رنگ اش بود ... لایک

دلارام

تلخیش مثل رنگ سیاه بود. ولی چرا به این ماجرا با دیدی بهتر نگاه نکنی؟ همین که هرچی تلاش می کنی پاک نمیشه خوبه. یا اینو در نظر بگیر که سیاه تکه بین رنگایی که تو جامدادیه نقاشی خیلی مفهوم داره نباید اشتباه کرد یا بهش شک کرد. نقاشیا همیشه بارزش نیستن باید دقت کرد.

نادیا

چشمان من باور کردند که تو حقیقتی و من باور نمی کنم که چشمانم حقیقت باشد...

مهتاب

سلام: هیچوقت با خودت فکر کردی چرا سهم تو باید سیاهتریم مداد باشه؟؟؟ غصه نخور این متن رو بخون شاید به دردت بخوره [لبخند] نوشیدن آب سرد بعذ از غذا = سرطان میتوانید باور کنید؟ شاید نوشیدن یک لیوان آب سرد بعد از غذا، بسیار لذت بخش است اما آب سرد مواد روغنی که در آن لحظه مصرف کرده اید را سفت میکند روند هضم غذا را کند میکند زمانی که این رسوبها با اسید واکنش نشان میدهند و شکسته میشوند و سریعتر از غذاهای جامد، توسط روده جذب میشوند بسیار سریع این امر موجب چاقی و سپس سرطان میشود بهتر این است که بعد از غذا، سوپ گرم و یا آب ولرم مصرف کنید [عینک]

بی تبار

انگار گذشته را سیلی کردند و توی صورتم زدند!

بادبادک شکسته

سلام علی جان کم پیدا شدی؟ تو که بی وفا نبودی؟ ................ موضوع و زاویه دیدی که برای متنت انتخاب کردی جالب و جدید و خلاقانه ست اما با اجزه ت من پیشنهاد می کنم برای روان تر شدن ریتم کار کلمه ی ( آن ) رو از مشکی ترین رنگ ف حذف کنی و همین طور به جای آنچه را که تو به من هدیه دادی اگه بگی حقیقتی که تو به من هدیه دادی ف مفهوم متن پیوسته تر و پخته تر می شه .............. با یه شعر قدیمی به روزم دعوتی[گل]

روناک

كنون هبوط رنگ سال ميان دو پلك را ثانيه هايي شبيه راز تولد بدرقه كردند. كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساخته مي شد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد تركيب سنگ ها مي شد. حنجره اي در ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه مي كرد. از سر باران تا ته پاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود. باران وقتي كه ايستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.