دوران نور

انسان زاده می شود.

کودکی را بی پروا می دود ... 

به جوانی میرسد.

شتابش بیشتر می شود

در میانسانی، در حین حرکت، به پشت، هم خیره می شود

در سال های پیری ... کند تر قدم بر می دارد ... نگاهش کاملاً به پشت است...

گویی عقب عقب حرکت می کند ... آنقدر به کودکی فکر می کند تا اینکه ...

تا اینکه روزی از فرط خستگی می ایستد ... 

در تجمع تمام کسانی که روزگارانی را سیاه و سفید کرده اند، ...  دراز می کشد ...

خود را زیر لحافی سنگی و سرد پنهان می کند ...

 و لحظات چه زود در من دگرگون می شوند ...

صدایی ضخیم تر از سکوت، من را از حبس خیرگی و فکر، رها می سازد ... 

چند پسر بچه، خنده کنان از روی سنگ قبر ها می پرند ... و چه زود دور می شوند ...

 

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی سرزمین تر از باد

سلام علی جون نکنه تو هم امتحان داری؟تموم میشه[نیشخند] واقعا" چه تشبیه های قشنگی.دوان بودن در عین بی پروایی و ....[گل]

بزرگمهر

مهم نیست کجای زندگی باشیم مهم اینه که وقتش که رسید آروم دراز بکشیم .. آرومه آروم... شایدم باید مثل بچه ها از این سنگ قبر ها فقط پرید و رفت... تذکر خوبی بود ..

سمانه

کودکی و دویدنهای بی پروا... اینجاهاش از همه قشنگ تر و لذتبخش تره!!!! غیر قابل تکرار

محسن

آی علی یاد یکی از اون نوشته ها تو بلاگ قدیمی افتادم، ته تهش فکر کنم نوشتم زندگی ادامه داره یا یه چی تو همین مایه ها ولی میگم غلط کردم، آخه غلط کردن مال همین وقتاست دیگه، زندگی ادامه نداره حتی زیر پای اون بچه ها، بپا تو مسئول اونی هستی که تو ذهنت ساختی، بپا بچه ها نیفتن پایین

شقایق

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی بودنش را تلخ میکند بگذار پایان تو را غافل گیر کند درست مثل آغاز...[لبخند]

كيمياگر

و اينها همه به سرعتى غير قابل باور اتفاق ميافتند، باور كن

بغض یه احساس

تو که می گی خودت فاصله گرفتی ازش...مسلما اگه خودتم بخوای می تونی دوباره بهش نزدیک بشی...[گل]

نادیا

کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها بالهایش تحلیل می رود بدون اینکه حتی یادمون باشه بالی داشتیم و خیلی دیر می فهمیم که دیگه قدرت پریدن نداریم....