آسیاب

در نمایی بالا از زندگی من

سه متحرک، میچرخند و میچرحند و میچرخند..

سر من درست همانجاست و میان صفحه ی روزگار

درست در نقطه ای که این سه قاتل حول آن می دوند

در نمایی بالا از زندگی من

سه عقربه هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه

طنابی را رو یک دور بیشتر به دور گردنم حلق آویز،

و روح مرا آسیاب می کنند..

 

 

پ.ن: هجده آبان.. تولد پنج سالگی وبلاگم بود.

/ 4 نظر / 2 بازدید
انسان

مـــ ـســــــ ـتـــــــــــــــ هــــ ـم کــ ـه بــــ ـاشـــ ـی، خــ ـیــ ـلـ ـی چــ ـیــ ـزهــ ـایــ ـی کـ ـه اطـ ـرافــ ـت مـ ـی گـ ـذرد را مـ ـی فـ ـهمــ ـی! چــ ـه بــ ـرســ ـد بــ ـه آنـــ ـکـــ ـه هــ ـشــــ ـیــ ـار بـ ـاشــ ـی...

خودتو ببر بالا تا نمای پایین زندگیت شن و و از بالا نگاهشون اونوقت یا میتونی قاتلشون باشی یا میتونی بخندی و بگذری..;)

بی تبار

تولد وبلاگت با کمی تاخیر مبارک رفیق قدیمی....

سایه

[گل] سالروز وبلاگتون هم مبارک