سیب

تصور کن

از آسمان رنگارنگ کودکی

رو به مرداب "بزرگی" در حال سقوط هستی

از ستاره ها فاصله می گیری، از آسمان و پاکی هایش بیشتر

و زمان به تو پرواز را نیاموخت تا که برگردی

و بنشینی باز بر همان شاخه ای که به اشتباه از آن افتادی

و تو افتادی

همچون سیبی که انتظار به دندان کشیدنش را داری

و فرو رفتی در باتلاق منطق و لحظاتی که هیچگاه انتظارش را نداشتی

و پرتوهای خورشید از لابه لای برگ های سبز

چشمانت را می زنند هنگامی را که به بالاترین شاخه ها خیره ای.

و تو مایلی همان پرتو های زننده چشمانت را تبخیر کنند اما

برای چند لحظه هم نگاهی به سیب های گندیده ی اطرافت

که پیش تر از تو سقوط کرده اند، نیندازی ...

و زندگی هر لحظه اش دست کشیدن به میله های این زندان بزرگ است ..

که از میان این میله ها جسم گذر نمی کند 

و تا خیره می شوی به خودت، در میابی

که سخت ترین این میله ها در مقابل پوست دستانت شکننده ترینند 

و تو زندانی زندان جسمت هستی، 

تو سیب نیستی

تو همان شیرینی آب سیبی

که رفته رفته خشک می شوی

اگر به دندان کشیده نشوی ...

/ 7 نظر / 5 بازدید
امیر

زندگی سیبی است ... گاز باید زد با پوست ... [لبخند]

دلارام

مممممممم چه قدر رویایی شده چه شیرینی تلخی یه جورایی خوردنش عادت شده بعضی وقتا سیب خوردن به شیرین بودن و تلخ بونش ارزش داره

عطر بخار چای تازه

علی خدایی تشبیهاتت فوق العاده شده من هر دفعه بعضی تیکه ها رو حفظ می کنم هی می گم واسه خودم یه وقت یادم نره. و جواب کامنتتان : خودمان می پنداریم دلمان گیر است. اما کجایش بماند... به قول شاعر : از حسن تو زبان دلم بند آمده است.

نرگس

درسته. . . . گاهی وقتا اون قدر همه چی سخته که دلت نمی خواد برگردی ونگاه کنی. . . اگر نگاه کنی تو هم میشی مثل اونا. . . اون وقت روزمرگی میاد سراغت. . . بدتر از روزمرگی عادت کردن بهش هست. . . . میدونی یه سیب واسه اینکه دیده مبشه سعی می کنه بزرگ باشه,قرمزتر ازبقیه باشه,براق تر باشه. .. تا زیر دست و پاها نیفته. . . ما انسان ها هم همین طوریم,گاهی واسه دیده شدن باید تا سر قله ی قاف هم بریم. . .

ستاره

و تو زندانی زندان جسمت هستی، جسمم زندانیه منه تشبیهاتو دوست داشتم

چوپان

حالا که افتادیم باید چیکار کرد؟

قدمها

اگر تبخیر شوی جای تو بالاهاست و اگر بمانی میشوی یعنهو اون سیب گندیده ها... دوباره شروع کردم به نوشتن..