پرواز تو در سقوط تاریک ات ...

زندگی در معنای خود به سبز نزدیک تر می شد ...

تا اینکه روزی یا شبی ... ، تصمیم ماورایی خود را من پرتاب کردی ...

در کابوس تلخ ناباوری ... نگاهت کردم ...

اینبار من نگاهت کردم ... خواستم صبور باشم اما ...

با تعجیل بیشتر، بیشتر فضای خانه را سرد کردی ...

به قدری که حرارت آتش عشق، شرمسارانه خاموش شد ...

و معصومانه و به هزار دلیل پوچ و رنگارنگ، به سمت "در" روانه شدی  ...

دری که خانه ی دلم و دنیای همه ی همگان را به هم وصل می کرد ...

دری یک طرفه، که تنها به درون قلبم باز می شد ... و خروج بی معنی بود ...

از آنجایی که پرواز تو پرواز من، و لبخند و رضایتت، لبخند و رضایت من بود،

تصمیم گرفتم تا بدرقه ات کنم ... تا در ...

دری که در خواب هم کابوسش مزاحمم نمیشد ...

بدرقه ای که هیچگاه در اتاق فراموشی جایگاهی نخواهد داشت ...

تا راهرو با تو آمدم ... عکس های خاطرات را  ... نگاهشان نکردی ...

تا نقطه ی خواهش ها ... آمدم ... گوش ندادی ...

تا نقطه ی التماس ... نقطه ای که دیگر غرور در آنجا نفس نمی کشید ... دل ندادی ... :)

به نقطه ای رسیدیم که دیگر نتوانستم همراهیت کنم ... 

پله های احترام ... که پایین آمدن از آنها، غیر ممکن بود برایم ... و چه آسان گذشتی ...

به تو گفته بودم آن در باز نشدنیست ... اما ... تو گفتی شکستنی چی ؟ نیست ؟

چتر بی احساسی را باز کردی ... قبل از اینکه هوای آفتابیه دلم ابری شود ...

تبر دلایل دروغینت خیلی کند و سنگین بود ... و تو خود دست به کار شدی ... 

مشت میزدی ... مشت بی حرمتی ... مشت بی توجهی ... مشت خودخواهی ... 

اما من تو را پرنده ای زیبا می دیدم ... پرنده ای که خود را به قفس من می کوبید ...

لحظات در تلخی خود جان می دادند تا اینکه ...

دردی سوزناک، دیوار های خانه را به لرزه در آورد و ... در دل من ... شکست ...

و خانه ی دلم فرو ریخت ... و من ... تنها، زیر آوار خاطرات مدفون شدم ...

چه زود لوله های اشک شکستند ... و چه زود خانه ی دلم غرق شد در اشک هایم ...

چقدر زود، دور شدی ... و چه زود پرکشیدی ... اما ...

تو را که راضی دیدم، چه زود آرام گشتم ...

محبوب من ... کاش می دانستم که فضای باز دلم را قفس می خواندی ...

کاش می دانستم تو ام علاقه مند به پرواز هستی  ...

چرا نگفتی تا بزرگترین پنجره ها را برایت بگشایم ... ؟

چرا مشت هایت را زخمی کردی ... ؟

مگر نمی دانستی ...

که من چقدر پرنده ها را دوست دارم ... ؟ :) 

 

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زندگی

سلام علی آقا... آنقدر زیبا نوشته اید که من واژه ای نمی یابم که درمقابل پاکی و زیبایی کلمه کلمه ی این پست تاب آورد و شرحی باشد در بیان قداست ومفهوم زیبا وعمیقش...شرحی باشد در بیان توانایی ستودنی شما... لذت بردم...[دست] پایدار باشید...[گل]

عاطفه

این یه قسمت نوشتت :"تو را که راضی دیدم، چه زود آرام گشتم " من و یاد آهنگ خواجه امیری انداخت که می گه:تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی!

زهرا

چتر بی احساسی را باز کردی ... قبل از اینکه هوای آفتابیه دلم ابری شود ... چقدر میتونه یه آدم خودخواه باشه این جملت واسم خیلی آشناست[ناراحت]

نادیا

چرا همه آزادی و دوست دارند مگه اسارت چه تقصیری داره؟ اسارت هم مثل من بی تقصیراست...... مثل همیشه زیبا و پراز معنی...

شقایق

آدرسم عوض شده akharin-negah.persiablog.ir اگه ميشه لطف كن اسم و آدرس وبم رو عوض كن

صدف

بی غرور، بی پروا و جسورانه

بی سرزمین تر از باد

سلام احوال علی آقای ما چطوره؟ یکی از مصیبتهایی که ما داریم اینه که ضمختی دعوا و بی منطقی رو به لطافت صداقت ترجیح میدیم.اونوقت تبر دروغ رو بر می داریم تا خودمون رو رها کینم.غافل از اینکه مشکل از فرستنده س و نباید به گیرنده ها دست زد.

رها

باز آمدم از چشمۀ خواب، کوزۀ تر در دستم مرغانی میخواندند نیلوفر وا می شد کوزۀ تر بشکستم در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم بعد ازمدتها به روزم

رها

باز آمدم از چشمۀ خواب، کوزۀ تر در دستم مرغانی میخواندند نیلوفر وا می شد کوزۀ تر بشکستم در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم بعد ازمدتها به روزم

شیرین

منم رفتم علی .. شاید کم بیام اینجا .. چند ساعت دیگه می رم و آخرین دقایقی که در شهر و خانه ام هستم را همین جا می گذرانم .. و به سوی شیراز شهر باغ ها .. به روزم رفیق.