نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

آهای بانو
در آشپزخانه ی رستوران
آشپزی نکن
میان این غریبه ها
دستپختت تمام میشود

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

روزی کافه ای خواهم زد
فقط برای آنکه 
تصادفا
تو به آن پا بگذاری
در را باز کنی
و چشمان من را گرد
صندلی ات خودش برود عقب
تو بنشینی 
منو خودش روی میزت باشد
آب خودش بجوشد
چای خودش به قوری بدود
خودش دم شود
خودش تازگی کند به روی میزت
و من اصلا از کنارت بلند نشوم
سالهایی را که گذشت
برف به برف
برگ به برگ
شکوفه به شکوفه
حرف شوند
حرفها خودشان بیایند
با تو صحبت کنند
چشمانم شعورشان بکشد
بغض نکنند
کسی نیاید
در را باز نکند
اصلا در خود به خود باز نشود
اصلا تو نیامده باشی
چایی دم نکشیده باشد
چه کسی تو را راه بدهد؟
اصلا کافه ای باز نحواهم کرد..
که اتفاقا تصادفا تو نیایی
زنده نکنی
صدایی نباشد
چشمانی گرد نشود
من هم همه انتظاراتم را تا می کنم
میگذارم در کمد 
کنار چشمانی که خودشان گرد شوند
و چایی هایی که خودشان دم میشوند.. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

سیگار کشیدنت
برمیگرده به اقتضای سن ات
نه تز روشن فکری یا مدرنیته ای که خیال کردی توشی
"چسدود" جان..
 

نوشته شده در دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody