نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

سخت است که بگویم

چقدر

دلم برایت تنگ شده است

 مگر دستان من چقدر باز می شود..

در فکر آخرین لبخندت

در چنین شرایطی،

تنها شرایط را فحش می دهم

و پیر مرد می شوم

و سیگاری

و پست و بی اعصاب 

زیر می گیرم 

دوری ات را

پس میدهم دود و دم 

آنچه که فاصله ات سوزانده است در من..

و دیوار های قصر من

که همان اتاق کوچک من باشد

ذره ذره آرامگاه من میشود

و

اما باز زندگی

طبق رسم همیشگی اش

هنگامی که نایی نمانده

لبخند می زند

هرچند که دروغی یا موقتی

هنگامی که 

دوباره از ته کوچه

به سمت من میایی

گاهی اخمو و سر به زیر

و گاهی لبخندت پیداست

از همان ته کوچه

از همان 

ته دلتنگی و 

فشردگی لحظات

هنگامی که نیستی..

 



میایی

تا آرامگاه من را

رنگ بزنی

و گلویم را باز کنی

که بنوشمت

شکمی سیر، اشتها را بلنبانم

و 

به دوربینت

هنگامی که 

عکس میگیری

لبحند بزنم

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody