نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

قسمتی از دنیای من گرم است

آن سطحی که آفتاب بر آن ببارد

تاریکی، سرد است چون ترس دارد

ترس، تکه ابر کثیفیست که اعصاب آبکی ات را جذب خود می کند..

و نگاه، پرتاب موجی از انرژی های تو خالیست..

اتاقیست که در آن، تولد در سنین بالاتر صورت میگیرد 

اما

قسمتی که تو به آن پا می گذاری

تمام دنیای من است

مساحت کوچکی ست، مربع شکل

که اطرافش را، بذر دیوار کاشته ام

تا محصور خودت شوی، در یک نگاه تو خالی. 

این روزها

هم اندازه ی یک آغوش گرم، سرد و بی جانم

به اندازه ی یک دقیقه، یا صد و بیست دقیقه.. برایت حرف دارم

این روزها، روز هایم را 

در این مساحت مربع شکل میگذرانم

دستانم پر از بذر دیوار است

دلم را از سردخانه بیرون کشیدم، که طعمه ات باشد

بیایی، بنشینی

تا من دور تا دورت را بذر بکارم

سقف از تو

آغوش سرد از من،

شاید که دل داغت آرام بگیرد..

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody