نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

اگر من زرد را، آبی برایت توصیف کنم

تصویری سبز در ذهن تو شکل می گیرد 

که در این صورت نه لیمویی برای بوییدن داری و نه آسمانی را برای در آغوش کشیدن

اما شاید جنگلی درونت کاشته شود

که مدتی را تنها خواهی بود

در فاصله ای که من سعی می کنم تو را آبی نقاشی کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

همیشه،

درست حین یک چیز احساس می کنم چیزی هست که داره اشتباه پیش میره.

جالب نیست چون این حس وقتی اتفاق میفته که اجبارها دارن تورو می کشند و 

این تو نیستی که با کله اجبار هارو میشکنیو رد میکنی.

تردید، درست وسط قهقه ها یا وقتی دارم چشمای قرمزمو موقع مسواک زدن تو آینه

نگاه می کنم..

درک، عین یه تلق جلوی چشمای آدمه

حقیقت، پشت تلق سیاه من فقط کسر کوچیکی از یک دروغه..

پشت تلق من، حقیقت، به روزترین و زیباترین لباس دروغه..

چه خوب که خدای من از رگ گردن به من نزدیک تره،

شاید اگه جلوی چشمام و فقط

یکم از تلق من دورتر بود اون هم.. 

رویاپردازم.. همونقدر ضربه پذیر،

اونقدر که وقتی ماهی سرش به جداره ی آکواریوم برخورد می کنه، دماغم درد میگیره

و بعدش، درک شیشه ی چند میلیمتری ای که منو از گرونترین ماشین اون نمایشگاه

جدا می کنه..

میدونی؟

اینارو می گم

که بدونی

چرا وسط خنده هام یهویی تو فکر میرم

یا وسط حرفامون، برای چند لحظه صدات رو نمی شنوم..

یا بیشتر از تو از خریدی که کردی خوشحالم

یا..

یا فرار می کنم، به سمت درست پیش رفتن..

شروع داشتن تمایل، به بودن کوچیکترین قسمت، از یک کار درست و بزرگ 

که این فقط قسمتی، از فراموش کردن اشتباهاتمه..

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

صدای پمپ آکواریوم

باریکه ی نور، از لای در اتاق

چراغ ریز قرمز تلوزیون، صفحه ی زیادی روشن لپتاب!

اعصاب خوردی مایل به گیجی

که قراره چی بشه آخرش، کی ام من دارم چی کار می کنم

شیش تا اس ام اس، یازده تا میسکال!

کی چیکارم داشته، هر کی هست فقط کارم داشته، بریم؟ میای؟ 

صدای یخچال رو اعصابه

انگار وقتی اعصابت نخ میشه دورت پر می شه از انواع قیچی

چشمام خسته ان، اما خوابم نمیاد

انقدر باز می زنه تا ایگنورش می کنم

با دستام چشامو می مالم

این یارو چطور اینقدر راحت امروز هرچی خواست گفت به من؟ 

بیخیال، بازی من یکم طول می کشه، اما آخرش من برنده ام

ببین هما، وقتی گریه می کنیو من با اخم نگات می کنم تو دلم یه چیز دیگست

منم با تو دارم به خودم فرصت می دم، خودمم باور نمی کنم اینقدر خودخواه باشم

اما تو میدونی که چقدر دوستت دارم

سه روزه که روزنویسمو پر نکردم، تو این فکر که با مرور اتفاقا میشه به یاد آورد همه چیو

اما کدوم اتفاق، در دسترس نیست.. در دسترس نیست.. ست ایز آف.

یکی دونفر، بهت این وعده رو میدن که همه چی درست میشه

میدونی؟ من هر روز دارم فاصله میگرم ازت

از پیغمبرتو نشونی هات، این فاصله طبیعیه،

اما میدونی که، حوصله ی تحقیق کردن ندارم!

خوبه که نیستی بخندی به من

جورش کن خودت، جبران می کنم..

انقدر تو کله ی من ننداز که فرصت نیست!

آقا ناظم یادش رفته زنگو بزنه، من هنوز بیشتر از نصف مشقام مونده

دل پشیمونی های منو می گیری دستت؟

ببین، نوشتمو که خودندی بهم لبخند بزن

همینجور بروبر منو نگاه نکن!

نفهمیدیم اشکالی نداره..

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody