نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

علی یعنی مستطیل

یه پسر که خودش چهارجوب خودشه

با چهارتا گوشه ی تیز که خیلی هارو زخمی کرده..

یه کیسه ی گمشدست

یه کتاب 

یه مشت خاک، یه مشت مرگ، یه مشت اغما یا حتی ادعا..

گاهی پر از حس های خوب

گاهی انگار همه ی غم دنیا جمع می شه تو قفسه ی سینش،

بازو هاشو چشماش..

مال الانا نیست، یه عطر مدرن نیست

یه قاب عکسه قدیمیه، یه تیکه پارچست واسه اینکه تو رو به عقب تر ببره..

یه ابر پر از بارونه

یه ساعت شنیه که مدتهاست زمانو بقل نکرده

یه گیتار کوک نشدست که هیچکی نمی تونه کوکش کنه

یه جزیرست که هیچکی تاحالا توش زندگی نکرده

علی احساس می کنه

هیچ چیز وجود نداره، واسه اینکه بتونه

بطنش رو خوشحال کنه.. :)

علی پر از منهای اول دبستانشه..

علی دلش یه دنیا خواب مخملی می خواد

بچگی هاشو می خواد

شیطنت هاشو می خواد

آقا معلم بازی هاش، اسباب بازی هاش

دوستاش، دوستاش..

علی یه آدمه

که دلش می خواد وقتی بخنده که همه بخندن اما

یکی که نخنده علی رو از همه ی آدم خندون ها دور می کنه..

علی دلش می خواد کره ی زمینو بقل کنه

اما

یه مستطیله کوچیکه  

که دور هیچ دایره ای رو نمی گیره..

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

روزهایی 

اوج رویایم، رسیدن به دستان فریبنده ی فرشته ای دروغین بود

چه خوب که تو در تمام سطرها بودی..

فرشته تو بودی

اما من، در حواشی داستان دست هایی که از نبودن ها ساخته می شد

جای خالی وجودی، که کودک زمین خورده ام را در آغوش بگیرد

روز های حماقت، روزهای ننگین و نحس و بعد...

آغاز داستان تو 

شروع رنگ های جدید..

چشمانی باز تر به روی فصل ها، لبخند های واقعی و در کنارش، اشک ریختن ها..

روزهای باران و آوازها

روزهای لطیف ترس

روزهای خاک و روزهای دعا

روزهای آینده، روزهای شیرین ما..

روزهای اکتشاف

روز های خودخواهی، غرور، جنگ و دعوا..

پشیمانی..

اما از هیچ کدام

هیچ چیز را دقیق تر از لبخندت به یاد نمی آورم

غمی سرخ چشمانم را غرق کرده..

مرا تنها نگذار 

:)

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

نشسته ایم و به هیچ می اندیشیم
بی خبر از همهمه ها...
غافل از روزهایی که بدون دلتنگی سپری می شوند...
و حتی یاد خودمان هم نمی افتیم
دلمان برای خودمان هم تنگ نمی شود...
و نگران نا خود آگاه های اندیشه نیستیم

و اینکه گاهی اگر به فکر این ذهن پر مشغله نباشیم،تا نا کجای خیال پرواز می کند...
و نمی ترسد از رویاهایی که خیلی دورند...
پیامبریست که معجزه می کند؛
رفته ها و بر نگشته ها را زنده می کند؛از گور بیرون می کشد و مجسم می کند
حواست باشد!
یک وقت مجسم نشوم ! زنده نشوم!
حواست باشد...

پ.ن: شقایق رجایی
نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody