نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

دنیا هرچه بار زمان بود را

به روی دوش های پسرک تنلنبار می کرد..

پسرک عجول بود

بی وقفه می خندید

بی مقدمه می گریست

با آفتابها بال می گشود

و با ابرهای بارانی، تاریکی های دلگیر کلبه اش را متحمل می شد.

پسرک، 

تشنه ی چشمه ی آب روان آرامش

و خاموشی هرچه  آتش نا آرامی و دلتنگی بود

عاشق به دندان کشیدن و آموختن

اما

دنیا، سیب گاز خورده ای بود که با اکسیژن هم آغوش شده بود.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody