نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

از من هنوز هم، سازهایی نواخته می شود ..

و من

تمام نشده ام

کم باریده ام، خشک نشده ام ..

ساکت اما لال نشده ام

من هستم هنوز و نیست نشده ام ..

 

درون من خاکستری 

و میان گریستن، سکوت و تاریکی لبخند می زنم ..

روزهایم تمام نشده اند و شب ها را تا صبح ثانیه کشی می کنم ..

آدمها، حتی آنهایی که هیچگاه اسمشان را نشنیدم  را می شناسم

و هر زشتی زیباست در چشمان من، خودم را زشت می بینم ..

 

آب می پاشند، بر تمام نقاط پرحرارتم .. 

تبخیر آبهای شور دریاچه ی بغض 

و بخار های افسوس، بالا و بالا تر .. تشکیل ابر در چشمان من ..

چرخه ی آب، در دره رهای پیر ذهن من

همه نشان از این دارند

که من هنوز،

تمام نشده ام.

 

با رگبار واژه ها از سوی من،

جمله جمله، بر روی پیشانی احساساتت حک می کنم ..

هر چند که باروت ها خیس باشند،

یا آتشفشان من، نیمه فعال ..

پرتاب می شود ذهنت از من .. به سوی من بالاتر ها ..

با  همان لطافت اخم ها 

با بار سنگینی از غم ها ..

و چشیدن و حس تلخی جهل های مرده در دور دست ها

در پاییز روزگار کنونی ام ..

خبر نداری اما

باز

همه چیز در دستان من است

با من باش

با من قدم بردار


نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

سه

سال

گذشت

باور می کنم ..

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

تکرار، تکرار، تکرار ...

آنقدر لباس تکرار را به تنم می کنم،

تا که از دره ای مبهم در چشمان شفافت، از شفافیت و تازگی سقوط کنم ..

همچو شبنم

از گونه هایت رو به زمینی ها و تکه تکه شوم هنگامی که به زمین می خورم

و پاییز، باد به دست جمع ام کند .. و تبخیر کند، خورشید مرا از یادت ..

شب های تازه، تاریکی های جدید که تکرار من تاریک ترش نکند

روز های سرد،

دور از اندک گرمای جسم زنده ی من، که کوره ی نان محبت می خواندی اش ..

دل سپردن به ترانه هایی که آخرین چهره ی خسته ام را دوباره در ذهنت به تصویر نکشد

و من، فراموش شده ترین،

همان برگ زرد خشکی ام که زیر پایت خورد شد، و بارانی ترین فریادش را کشید،

به تو می گویم

که من به دنبال زندگی ام

به دنبال درختی که بتوان از یکی از شاخه هایش برعکس آویزان شد

و همان گونه به زندگی خندید ..

فصلی را تا زرد شدن حس کرد،

با نسیم ها بالا پایین شد و با طوفان ها یک دستی به خانه چنگ زد ...

با باران گریست و آرزوی گونه ای برای شبنم ها شد ...

من اسیر اسارت این درختم

اینجا روییده شده، همین جا زرد میشوم ..

فقط نمی دانم کدام عابر است که به جنازه ام هم رحم نمی کند، تنها راز زندگی ام..

اینقدر مرا نبو، تنها خواسته ام ..

من ارزش بستن و خاموشی چشمانت را هنگام بوییدنم ندارم ..

به عمق من خیره نشو، چرا که مزه ای ندارم ..

به دنبال میوه ها باش، چرا که من هر چه را که ندارم،

آنها یکجا و به یکباره، همگی را باهم دارند ..

سبز بودن،

کوته زمانی که تا سقوطم به من هدیه شده از جانب این درخت،

تنها دارایی ام .. 

و خیرگی به تو و خواسته های جامانده ات،

تنها رنجیست که در درون رگ برگ های ذهن و وجدانم،

به این طرف و آن طرف برای رهایی می دود ...

بال هایت را بگشای اگر در پی مزه هایی ..

بال بزن، به تکان هایم توجهی نکن ..

پرواز کن از این شاخه 

به سوی درخت های تنومند،

پرواز کن تا سبزم ..

تا فرصتی مانده، تا آرزوی بازگشتت را داشته باشم ..

چشمان مهربانی که تو را به دنبال تفاوت ها بی اندازد ..

تفاوت نداری های من و دارایی هایم ..

تفاوت بی بویی و شیرینی میوه ها ..

باران می بارد

جای جای من خیس تازگیست

آشوب، درون من است ..

برگ

برگ 

برگ ها یکبار بیشتر پرواز نمی کنند،

آن هم هنگامی که وقتشان تمام است

آن هم در آخرین لحظه ..

پرواز کن، 

بال بزن، در پی چیزهایی که قبل از مرگ هم پرواز می کنند ..

چیده می شوند

به دندان کشیده می شوند .. ابدی می شوند میوه ها ..

تنهایی، خوراک برگها و رگ برگ ها .. 

باران می بارد

نگاه من به توست .. درون من با توست ..

باران می بارد ..

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody