نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

من در خود به بی نهایت، به دنیای خارج از رنگ ها پرواز می کنم

هنگامی را که انگشتان کوچک و لطیفش را

به دور انگشت اشاره ی دست راست من جمع می کند،

تمام بازوی من از زندگی سبز می شود و از پاکی و آیینگی رو به بی رنگی می رود ...

اوی من مثل مادرش زیباست و مثل پدرش هنوز چیزی از زندگی نمی داند 

و با همه تفاوت دارد در من ..

چرا که نقش حقیقت را بازی می کند،

در تمام صحنه ای که خیال ذره ذره اش را می سازد ..

گیسوانش به نرمی ابریشم و به سیاهی کاموای بافته ی شب شباهت دارد

چشمان بسته اش،

صورت اش را به صحرایی سوزان در چشمان بسته ام به تصویر می کشد

هنگامی را که گرما،

در من همان حرارت و جریان رود زندگی از لابه لای قدم های ساکن ام را تداعی می کند

و بغض اش مرا در دریای طوفانی و پر تلاطم اشک های شرم غرق می سازد

لب هایش خیس بزاق تازگیست و هنگامی که اخم می کند، مچاله می شوم

یاد گرفته است که اشاره کند

و من با انگشت چند سانتی اش، کیلومتر ها پرتاب می شوم

و سقوط می کنم به نقطه ای که او در دستانم به من لبخند می زند 

و زیر لب دعا، که خدایا ..

نیاید آن روز که بخواهد و من نتوانم ...

اخم کند و من بشکنم

حرمت نداند و من فرو بریزم در پیشگاهت ..

پرواز بخواهد و پری در بساط نداشته باشم ...

پسرم، همان سپر من در پیری و سفیدی و برگ های ریخته شده در زمستان حیاتم 

نکند که لحظاتش را شرارت نادانی، خاکستر کند ..

نکند که عشق را در خاک غرورش زنده به گور کند .. ؟

خدایا

من پدری کودک تر از اویم ..

دستان بیمانندت را به سویم دراز کن

بگذار به دور انگشت اشاره ات دستانم را حلقه کنم ... 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

تصور کن

از آسمان رنگارنگ کودکی

رو به مرداب "بزرگی" در حال سقوط هستی

از ستاره ها فاصله می گیری، از آسمان و پاکی هایش بیشتر

و زمان به تو پرواز را نیاموخت تا که برگردی

و بنشینی باز بر همان شاخه ای که به اشتباه از آن افتادی

و تو افتادی

همچون سیبی که انتظار به دندان کشیدنش را داری

و فرو رفتی در باتلاق منطق و لحظاتی که هیچگاه انتظارش را نداشتی

و پرتوهای خورشید از لابه لای برگ های سبز

چشمانت را می زنند هنگامی را که به بالاترین شاخه ها خیره ای.

و تو مایلی همان پرتو های زننده چشمانت را تبخیر کنند اما

برای چند لحظه هم نگاهی به سیب های گندیده ی اطرافت

که پیش تر از تو سقوط کرده اند، نیندازی ...

و زندگی هر لحظه اش دست کشیدن به میله های این زندان بزرگ است ..

که از میان این میله ها جسم گذر نمی کند 

و تا خیره می شوی به خودت، در میابی

که سخت ترین این میله ها در مقابل پوست دستانت شکننده ترینند 

و تو زندانی زندان جسمت هستی، 

تو سیب نیستی

تو همان شیرینی آب سیبی

که رفته رفته خشک می شوی

اگر به دندان کشیده نشوی ...

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

من، ماهی آب های آزاد بودم 

اسیر تابستان شدم

دیوانه ی خورشید شدم

و چشمانم به دنبال خورشید بود و سوختم، هرچقدر که نزدیک تر شدم ..

فضا پر از صدای خنده های من بود

و تبخیر شدم

و ابر شدم 

و از چشمانم صاعقه ای به وسعت سکوت زد و مشت هایم مچاله شد،

باریدم، درست مقابل چشمانش ... :)

از عمق زخم خاری در پیشگاه او 

به عمق زمین فرار کردم و از ازدحام خاک ها به آغوش سنگ ها پناه بردم ..

آنجا به میزانی که نور نبود سرد بود، سرد بود .. 

و بود و نبود من، دویدن در مراحل چرخه ی آب شد

و فرسودگی 

و آب های کثیف و 

ماهی های دراز کشیده بر آب

کابوس شبانه و شبانگی هایم ..

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody