نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

هیچ چیز معنای گذشته را ندارد

اول محو شدم

بعد، از همه چیز و همه کس فاصله گرفتم تا به فاصله ها نزدیک شوم

به خورشید نرسیده همه چیز را از دست دادم، خودم و دست هایم ..

اکنون اینجا

هوا نیست، گیاه نیست،

اینجا فقط تکرار است

گذر سریع زمان، لبخند دزدی می کند 

و من میخواهم که برگردم اما ...

می ترسم که دریایی نباشد

قایق یا پارویی

یا کسی در ساحل قبل ها، به انتظار من.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody