نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

من باور ندارم

پایان دیروز و آغاز امروز را

زمان را ... تو را ... آمدنت ... رفتنت و برگشتنت ...

تاج و تختت و هر آنچه تو را می کشد از سوی من ...

به تو فکر می کنم... به همیشگی بودنت

به چشمانت که از غنیمت های جنگ من با دختران مبهم تر از خودشان شد

به صدای تنفست،

که صدای برخورد مواج با صخره های نوک تیز را در من به تصویر می کشد

که به سواحل آرام چشمان بسته ات سوگند،

که نمی دانم آنهایی که عشق را داد می زنند تند تر می دوند یا آنان که نفس زنان

نشسته اند ... تو نمی دانی، هنگامی که شکار نگاه بنفش منی،

عقل و منطق از هدایتم عاجزند و قلب و احساس ملوانان کفش ها و قدم های منند.

دوست دارم ... جبرا ... تقدیر را ... نگاهت را هنگامی نگاهت نمی کنم ...

دوست دارم هنگامی را که با نگاهم در روستای چهره ات قدم زنان پرواز می کنم ..

دوست دارم ...

این بار تو را به تعداد تمام شکم باره ها و بی ارزشی جان گوسفند ها ...

دوست دارم ردپای عجیبت را بین میلیون ها رد پا،

بی آنکه به گذشته باز گردم و بنگرم که  روزی همین ردپا ها بودند،

 که به روی قلبم حک کردی و به خونی که از مغز و چشم و روانم جاری شد

و باور کن

که برگشتت، تولد فرزندی ناقص الخلقه بود که خنده هایش گریه هایم شد .. !

و بچش

تاج طلایی سلطنت من در خودم

که همان دستان توست بر بازوانم

تفاوت گونه ی لطیف تو و دستان زبر من

باران تو ... ریزش صخره های من

و بدان به تعداد نقاط مشترک و غیر مشترک دوستت دارم

تا آنجا که پاییز و بهار، زمستان و تابستان در من رنگ بگیرند و به لحظاتمان، بتابند ...

 

پ.ن : روز قلم مبارک ..

- روزام تو هم تو هم شدن.

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody