نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

تو هنرمندی

به سبک خودت 

نور میدهی ... به افکارت،  در تاریکی های ندانسته هایم

 تو تند و سریع هستی ... اصلاً بوی روغن چرخ خیاطی میدهی ... !

و چرخ می کنی و می دوزی ... آدم های زندگی ات را به هم ..

گذشته ی چشمانت را از چند تکه ساخته ای دوست من ؟

رنگ من ... رنگ پارچه ی من ... به کدام یک از دیگر رنگها چشمک می زد ... 

که اینگونه غریب دوختی اش ... ؟

تو از کدام بازار می آیی ؟ از کدام بزازی به بازی می گیری ... ؟

زمان ... گذرش ... چرخشش و چرخ تو و سوزنش می دوزند و می سوزانند ...

تار و پود های پارچه ام ...

نگاهت به کدام خیاط بود ... ؟

که اینگونه، که اینجا، مرا برد به زیر سوزن شیفتگانش ... خیاط باشی من .. ؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

هنوز هم

چشمان من

باور نمی کنند

حقیقتی را که تو برایشان نقاشی کردی

و دلم تمام شد، از دلتنگی هایش،

بس که آن تلخ مزه را در آغوش کشید ...

و چشید باز آن حقیقتی را که بوی تو می داد ... 

که نقاش اش تو بودی ... 

که سهم من از تمام جامدادی ات، آن مشکی ترین رنگ اش بود ...

که پاک کن ها تمام شدند ... پاک شدم و پاک نشد ...

آنچه را که تو به من هدیه دادی ... 

 

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody