نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

شاید ...

شاید این تو ای که نجس هستی

و کاسه ی چشمان من، نیاز به خاکمال کردن نداشته باشند ... !

شاید زردیِ برگ، مرگ نیست ... شاید که درد است و تو روی آن پا می گذاری ... 

شاید بهار، آن محشری نبود که فکرش را می کردم ... !

شاید مرگِ مرگها هم تلخ باشد ... 

شاید آن اشک ها، از حضور پبرزنی خرفت در جلد دختری جوان بود ...

شاید سیب گاز می زد و پیاز خورد می کرد... روان من را، هم ...

شاید او نبود ... مغرب ... مشرق ... جنوب و شمال من ... 

شاید این ثانیه ها اند که راه گم کرده اند ... یا حداقل این منم که گستاخانه می دوم ...

شاید سکوت، آن فریادی که فکرش را می کنیم نیست ...

شاید در رویاهای او، لبخند تحقیر بر انگیز من،

به او دست دادن و روشنایی حاصل از رضایت است ...

آن آتشی که زود خاکستر شد نبود عشق من ... کسی چه می داند ... ؟ شاید ...

شاید من هم از سگهای ولگرد هستم ؟!

انسانیت را بو نکرده پارس می کنم ... شاید ... 

شاید عروسک بازی، ماجرا جویست .... و من چه ساده دل می بندم ،

به دکمه ای ... از کاپشن یک عروسک ... که روزی ممکن است از تن در آرد ...

آن همه دوست داشتن های من ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

جیب های من را از کدام سکه ها پر می کنید،

اگر از حقیقت، گوش هایتان را سیراب کنم ؟

حقیقتی که خود کابوسش را دیدم، لحظاتی پیشتر ... .

به کدامین عشق سوگند یاد کنم که در خواب عقابها را می دیدم ... ؟!

عقاب هایی که بال هایشان به دیوار میخ شده بود !

و چه مغرورانه نگاه می کردند،

به کوچک گنجشکانی که مقابل دیدگانشان آزادانه پر می گشودند ...

 

گل هایی که دنیای زیبایی، رایحه و عطر بودند و معشوق بودند گاهی و چه زود،

حقیقت وجودشان در مرداب ذهن ما غرق عادت ها شدند

و دیده نشدند هیچگاه ... نقطه ای را به بعد.

و چه شمع هایی بودند ... قد بلند و رعنا، که جوانی اشان به محبت نور دادن خشکید،

در مقابل قلم هایی که روی کاغذ ها خاک خوردند و هیچ ننوشتند هیچگاه ... !

یه کدامین عشق سوگند یاد کنم ... که بودم ... که هستم ... که خواهم بود ...

که رفت و دیگر نیامد ... 

که درد ها جوانه زدند و برگ ها زرد شدند ...

که تابستان رفت و پاییز آمد و دل من، زمستان پیش بود ... و غرق کرد ...

تمام زیبایی ها را ... در نفرت به خودش ... تنها هدیه ی او به من ... .

گونه ها لطیفی را خواب دیدم که هیچگاه نوازش نشدند ... و همچنان لطیف ماندند ... .

و بودند، چشمانی که به ستاره ای چشم دوخته بودند که نگاهشان،

اسیر نور دروغینی بود که سال ها بین این فاصله ها استراحت می کرد ...

سکوتم را می دیدند و می گفتند و داد می زدند گاهی که بخند تا دنیا برویت بخندد ...

و خندیدن در تصورات بعد از مرگ هم بی معنا بود برایم، چرا که عقب بودم هر لحظه ام،

و زندانی بودم و بوی انسان می دادم ... که بوی تعفن و محدودیت میدهد ...

خواب بود، آرام بخش ذهن آشفته ام، زمانی که شاکی بودم از نزدیک ترین نزدیکانم ...

که چشمه ای نباشد تا خیره ات کند ... 

پله نباشد تا بالا روی،

سطحی که بخواهی در آن گام برداری،

بارانی که بخواهی در سایه اش خیس شوی و ...

و چشمانی که بخواهی بهشان اعتماد کنی ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody