نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

غم هایم را با لبخند قورت دادم

و با صبر هضمشان کردم

و هر آنچه که جذب کاسه ی صبر من شد را،

با خاک بی غروری به دیوار بی خیالی حافظه ام قاب کردم

غافل از آنکه اینها جمع می شدند، سنگینی می کردند بر دیوار اتاقم ..

تا روزی که حس کردم تا ابد میخی به درون تخت ام شده ام

و انگار که دیگر قرار نیست از تنگنای نگاه های منتظر بگذرم ..

گویی از مرده جز مردگی توقعی نیست ..

و مرگ، توهین بزرگی به جامعه ی سلولی من بود

چرا که سالم کسیست که به بیماری خویش آگاه است

پس سکوت های آبی ام را از سوراخی به قطر گریستن ها خارج ساختم و

دیوار اتاقم پر از سفیدی های قبل شد

تا امروز

که توانستم باز

در تنگنای نگاه های منتظر 

جدا از هر سنگ سنگینی بر فرش قلبم

به همگان

لبخند بزنم 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody