نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

چشمانت را ورق بزن

برای چند لحظه هم که شده، مرا از خاک نفرتت نبش قبر کن

بشنو، صدای فریاد همیشه بی صدایم را

حس کن، اضطرابم را

چشمان غرق در قرمزی های تشنه به رهایی ام را..

حیات در من، هرچه می گذرد نا مفهوم تر..

زندگی، هرچقدر رنگین تر، تکراری تر ..

و در عین حال، ببین، گرد و خاک ها به روی بار آرزو های مرده ام را 

به من بگو .. چرا به ظاهر دوستارانم نمی گذارند به حال تو غبطه بخورم .. ؟

و این میدان جنگ من، با خودم است..

از هجوم بمب های شادی تا خنده های تلخ را تنهایم با خودم

تحرک ساقط، من پاهایم را به روی مین بهانه هایم جا گذاشته ام ..

بازگویی خاطرات و عروس کردنشان در ذهن تو، تنها سرگرمی ام

و زبان و چشم های خسته ام تنها دارایی ام

و آدمیان آینه هایی نبودند تا مشوقم شوند که کمی بیشتر به خود خیره شوم ..

از میان آنها، یکی گفت بودن در کنار تو

روحی به وسعت دریا و استقامت کوه می خواهد 

تا در باتلاق غم لحظاتت خفه نشود و دیگری گفت آن یکی تو را کشف نکرده است 

تو میدانی کدام یک از این آینه ها در این میدان مرا به وضوح نشان می دهد ؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

مرا

بیش از این

نپاش

به لحظاتت

چرا که

همانقدر تیره ام،

که پاک نشدنی ام

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody