نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

موهای من کثیف اند، همانقدر که جوراب هایم بو می دهند

و افکارم در سادگی حمام می کنند ...

بر روی یک صندلی چوبی نشسته ام که با هر تکان من، 

از پوسیدگی رنج می کشد و ناله می کند ...

فضا را اتاق قورت داده و من در قعر تاریکی معده اش،

پذیرای صدای بزاق بارانی شکل اش، از شکاف سقف بر کف اعصابم هستم ...

قلم را در لیوانی پر از بی رنگی آب، زنده به گور کرده ام

و کاغذ های پاک و نا پاک را خوراک آتش گرسنه ...

اوقات جدیدی نیست ... قرمزی مرگ تکراری خورشیدی نیست !

اما دل من از سبز ترین کاه ها پر است و الاغی نیست تا بار بزند ...

قلب چراغ مطالعه گرم است و صبورانه نور می بخشد 

و گرد و غبار در مقابلش ... چه بی دغدقه میرقصند ...

سکوت در درون و برون من، با پافشاری و غرور تکنوازی می کند

و من آرزو می کنم که کاش دستان تنبلم،

وسعت بال های مگسی را داشتند که پرواز می کند ...

پاهایم را روی میز دراز و کوتاه می کنم ... کلاهم را روی چشمان بسته ام می کشم

و فضا را به روشنایی یک رویا در خواب رنگ می کنم ...

به ناگه ... خمیری بودن مزه ی آب هلو، تمام هنجره ام را می گیرد 

و بغض ها فراری می شوند ...

دریا و آسمان یکرنگ اند و ساحل بوی تعفن نمی دهد ... 

با آگاهی از ته دل می خندم و هیچ کلاغی ، لکه ای بر آسمان رویایم نیست ... 

چه آرام دستان غریبه ای بر شانه هایم دراز می کشد و ...

- عشق من!  کجا بودی در نبودت و دلتنگی های من ... ؟

سرم را در دستانت می گیری و با انگشت های مطبوعت چشمانم را می بندی ...

با بسته شدن چشم هایم به دست تو در رویایت ...

چشمان من زیر سایه بان کلاه باز می شوند،

و تمام حس ها دوباره در ذهن پرهیجانم آرام می گیرند و می میرند ...

نا خود آگاه، به پشت تر ها فراری می شوم و به کودکی هایم می خندم ...

هنگامی که سرم را در تشتی پر از آب فرو می بردم،

تا در آبی که خالی از هر گونه هواست ... بیشتر زنده بمانم ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

دست ابرگون و لطیفت را بر دشت سینه ام بکش 

تا جایی که آرام گاه قلبم را بیابی ...

و لمس کنی سنگ قبرش را که عمریست مدفون است در تاریکی درونم

و آواز تکراری اش را بشنوی و دل دهی به آن 

که بی تو تنهاست ...

خاک هایش را کنار بزنی ... بباری بر آن حتی ...

که تنهاست ... و خسته است ...

نگاهم از نگاهت به آسمان ها می رود و من ... به آفتاب خیره می شوم 

آفتابی که اگر روزی تو نباشی، روشنایی ماه را هم برایم ندارد ...

در فکر فرو می روم

و غرق میشوم ... در ضربان منظم قلبم ... صدای تکراری اش که با یک ساز،

مدت هاست برایت می نوازد ...

و کاش می دانستم که کی قرار است، دست از ساز زدن بردارد،

تا من با لبخند همیشگی ام به تو دقیق ترین تاریخ جدایی مان را یاد آور شوم ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

چقدر نورانی بودی هنگامی که در آغوشم می کشیدی و ...

و چه وسعتی داشتند بالهایت، در آسمان چشمانم ...

آبی فیروزه ای بود، پس زمینه ی همه ی لحظات با تو بودنم ... 

و سبز بود، ثانیه های پر از معنی ام با تو .

تو نمی دانی که وقتی دستان شفاف ات از دستانم جدا شدند تا مدت ها،

چشمانم را می زد، نور خالصی که از تو ساطع می شد در احساسات تاریکم ...

و محو شدی ... خلاف میل باطنی ام ... روزی ... .

تو نمی دانی که غیبتت، غیبت نور بود و انسان ها، سایه ها شدند ...

کابوس نبودنت، لمس بیداری در نیمه شب های خیس چشمها و آب یخ ... .

تو نمی دانی هنگامی که تو را در وجود حقیقی خودت یافتم،

چقدر به باد کتک گرفته شدم به دست غرورم ...

هنگامی که هیچ نوری نداشتی و چشمان من به دنبال بالهایت،

روانه ی گذشته و خاطرات شد ...

هنگامی که چشمانم را غرق شده در سادگی یک باور پوچ می دیدم ...

هنگامی که میان سایه ها گم شده بودی و من باز به دنبال تو بودم و 

چشمانم پذیرای هیج نور و روشنایی نبود ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody