نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

حسین، حقیقت بود 

               حسین بازیگری قهار بود

                                   بازی کرد تا قصه نشود ...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

راه می رویم

                 باران ... !

                    ... چترت را باز می کنی 

                                    دیگر یکرنگ نیستیم ... !

                                                    من خیس، تو آفتابی ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

کاش دیگر تجسمم نکنی ... !

چرا که من، صخره ای که تو در خیالاتت از آن صعود می کنی نیستم ...

من ماه نیستم کاش بدانی ... 

کاش بدانی من ابر هستم ... چراکه برای تو ماه ای وجود دارد و من او را پنهان کرده ام ...

من دوا نیستم ... مرهم نیستم ... کاش بدانی ...

چراکه می روم و دردهای کهنه ات .... دوباره نبش قبر خواهند شد ...

از اشک هایت خرج نکن ... بگذار برای باران چترم را باز کنم ...

نگاهم نکن ... بگذار من نگاهت کنم ...

آه نکش ... نگذار چمدانم را دوباره در ابهاماتم بگشایم ...

دلیل نخواه ... نمی خواهم در دادگاهی که بویی از عدل ندارد،

و قاضی احساسات است، ... محاکمه شوم ...

اما سکوت هم نکن ... من از سخت ترین مجازات ها هراسانم ...

کاش نگاهات را به دید عموم بهترها بگذاری ...

شک ندارم که به بهایی زیاد؛ خریدارش هستند ...

کاش بدانی در من، همانی هستی که بودی ... 

عادت نشدی ... گنگ نشدی ... 

به راستی، حیف آن شبنم ها نیست که از چشمانت،

در احساسات تاریک من سقوط می کنند .... ؟

از من خارج شو ... بیشتر از این پیش غرق نشو ... 

نه روان من فندقیست و .... و نه تو از سنجاب هایی ... 

پس به دنبالم نباش ... خاطرات، سستی می آورد ... بگذار راحت قدم بردارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

دستانم را به سوی آبی آسمان غمها دراز کردم، و رنگین کمان را دور از چشم باران

به امانت برداشتم ... باران که به سفر رفت، به راه افتادم ...

مقصد، شهر ارزش ها بود و من و چشم هایم،

خیلی ندیده ها در دلمان شیطنت میکردند...

در راه، خورشید و ماه با بالا و پایین پریدن، بیشتر در بیتابی ام شریک می شدند  ...

پاهایم به دور از انتظار قدم بر می داشتند،

و رسید زمانی که روبروی دروازه ی آن شهر عجیب بودم ... !

عجیب صداهایی گوشم را از فضولی پر کرده بود !

به شهر و تحیر هایم بیشتر وارد شدم،

و دیدم انسانهایی را که از عشق به معشوقشان می تراشند و می تراشند ...

صدای شیرین چکش ها ... سیاه . سفید تکه های ریز سنگ ها که گویی ترد شده بودند

و چقدر زیاد بودند انسانهایی که تندیسشان را، لمس هم نکرده بودند ...

ناگاه فرشته ای که تندیسش از الماس بود، توجهم را جلب کرد، با او بحث کردن پرداختم

و اجازه گرفتم که تندیسم را، در کنار تندیس او، و برای او بتراشم ...

روز ها شب شد و سال ها در ثانیه ها خلاصه شد ... تندیس او هر روز فرشته تر میشد

و مدام لبخند می زد و من متعجب بودم که چرا در تراشیدن گونه ای خندان در تندیسم،

ناتوانم ... ؟! و اما رسید روزی که با شب تفاوتی نداشت و من و تندیسم را به اجبار،

در آغوش لحظات تلخ خود کشید ... گذر زمان در واحدش تار بود ...

فرشته های هفت رنگ سیاه بودند ... چشم ها خیس تر از آب بودند انگار ...

سکوت و اشک و خیرگی به ترتیب تکرار می شدند ... و من در مرداب دلتنگی هایم،

بیشتر دست و پا می زدم ... رفتن او از شهر تندیس ها، کابوس نبود ...

فریاد زدند که طوفان فراموشی در راه است و در راه بود و من و چشم هایم ،

لحظاتمان را، تنها به خیرگی در زمستان احساسات سپری می کردیم ...

خیرگی به تندیس او، که طوفان تنها لب خندانش را تخریب کرده بود و تندیس من،

که جز هیچ، چیز دیگری از او باقی نمانده بود ...

 

پ.ن: از چند روز دیگه، بیشتر میام .

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody