نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

آفتاب می تابید و من نهالی بیش نبودم ...

ثانیه ها می دویدند و هر روز بیشتر از جنس آسمان می شدم ...

عشقی در آوند های احساسم پرواز میکرد و تمام تار و پود هایم را سیراب میکرد ... 

انگیزه ای که صدها بهار انتظار دیدنش را می کشیدند ...

تشکیل سایه ای وسیع برای رهگذری از جنس خاک و بوی آفتاب.

رسید روزی که اولین رهگذر به کوچک سایه ی پاکم پناهنده شد و داستان؛

از آنجا شروع شد که من از عشق زیاد به او،

برای آسایش بیشترش به وسیع کردن سایه ام پرداختم ...

بی وقفه از خاک؛ آب دزدیدم، چشم از آفتاب بر نداشتم ...

نهالی بیش نبودم و درختی پرشاخه شدم ...

میوه هایم، به زیبایی ام کمک می کردند ... اما ...

رهگذر، تنها استراحت میکرد ... می چید ... و باز .... استراحت ...

روزی رهگذر؛ ایستاد ... خودش را تکاند؛ و من و تمام تنهایی هایم را تنها گذاشت ...

آفتاب رفت و من در سایه های تنهایی ام تنها شدم.

یک روز سرد و برفی، در اوج دلتنگی های مرده ام، به سویم بازگشت ... 

من از شوق دیدارش به لرزه در آمدم ... تمام برف ها را از شاخه هایم بدرقه کردم ...

من زیادی خشک و سخت شده بودم ... نزدیک و نزدیک تر شد ... 

آنقدر نزدیک که از دیدگانم خارج شد ... شاید نمی دانست که 

از بودنش سیراب می شدم و نیازی به آب نداشتم ...

سخت در اشتباه بودم ... او قصد آب دادن نداشت ...

آوند هایم فریاد می کشیدند ... من از سرما نمی سوختم ...

کوتاه و کوتاه تر شدم تا زمانی که خودم را تنور یافتم ... 

آوند ها مرده بودند ... دود ها دور من می رقصیدند ... و آتش مرا در آغوش می کشید ...

خواسته ای در دلم با آتش رفاقت می کرد و مرا بیشتر می سوزاند.

کاش میشد به دیگر نهال های سبز هم بگویم که رهگذران، رهگذرند ...

می آیند و می روند ...

آوند ها مهم نیستند ...  نگاه ها فقط نگاهند ...

سایه ات؛ آنقدر ها خنک نیست ... و تنها خودت در سرما می لرزی ...

پیامم را می رسانی ؟

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

من راه می رفتم، و فقط راه می رفتم اگر مرا میدیدی ... اما ...

افکار شعله ور به احساس ... 

درون من برایشان تنگ بود انگار ...

روزی تصمیم گرفتم تمام حرارت ها را به بیرون فراری دهم ... 

شاید که ذهنی سرد پذیرایشان باشد ... 

و چقدر اذهان سرد زیاد بود و سهم من از آنها چشمان بسته بود ...

و چقدر شیرین بود لحظاتی که دست هایشان را به سویشان می گرفتند ...

و هنوز، هست این شیرین لحظه ها چرا که ادامه دارد این داستان ها ...

این زمستان ها و توان دارد .... دست من، برای هیزم جمع کردن ...

برای هم نشینی در این زمستان های نا آگاهی ...

 

پ.ن : 18 آبان ... تولد بلاگ من :)

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

نگاهم امشب، در سیاهی طلوع آسمان آبی صبح ها،

به دنبال ستاره ای نه چندان پررنگ، پرسه میزند ...

هیچوقت ندانستم که چرا دستانم را، به سوی پر رنگ ترین ستاره دراز می کنم ... !؟

در حالی که هیچگاه دستم نمی رسید ...

یا هیچوقت ندانستم که چرا گاهی "به خاطر تو"  به کمرنگ ترین ستاره ها پناهنده شدم ...

و از پررنگ ترین ها گذشتم ...                                          

به ما که ستاره نمی دادند،

چرا بر سرشان بحث می کردیم ؟! ... چرا برایشان قصه می ساختیم ؟!

چرا در هوای ابری؛ از نبودشان، دلمان می گرفت ؟! 

مگر بودنشان چه مرهمی بر زخم های کوچک و بزرگمان بود ؟!

چرا در آن فصل های گرما؛ بر بام خانه، با نگاهمان،

ملیون ها از آنها را در آغوش می کشیدیم ؟!

در حالی که تعداد محدودی از آنها به ما چشمک می زدند ... و به ما می فهماندند ...

که بیدارند ... و همیاری می کنند ....

دستان خواب، پلک هایمان را که چون پتویی گرم بود، به روی سطح چشمانمان،

که چون کودکی از جنس فرشته بود و فرشته می دید، می کشید ... 

و ما .... چشم از آنها بر نمی داشتیم ...

شاید چون ستاره ها بهانه بودند .... نه ؟!

که بحث کنیم، من لبخند بزنم، و هر شب، یکی از آن پر رنگ ترین بهانه ها را،

برای همنشینی با تو، به تو هدیه دهم ....

شاید همین الان فهمیدم که چرا وقتی ستاره ها ابر را بهانه می کردند،دلم می گرفت ...

شاید چون دیگر بهانه ای برای همسفر بودن با تو به صبح پیدا نمی کردم،

و به ناچار به خواب با تو بودن، فرار می کردم ...

ملیون ها ستاره را در آغوش می کشیدیم، چرا که وقتی یک کدام از آنها نبودند،

"ما" در تو از بین می رفت و من، من را به ثانیه های مبهم، هل می داد ...

از زمزمه های تلخ افکار میگذرم ...

امشب، باز هوا ابریست، ستاره ها نیستند ... تو نیستی ...

من و ابرها؛ بعد از سکوتی طولانی، به یکباره می گرییم ...

 

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody