نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

می خواهم بدانند ... آنهایی که زود را دیرتر و دیرتر کردند ...

که بزرگ ترین اشتباه از طرف ما لطف، لطافت و نرمی یکتایمان به آنها بود ...

که غرور نداشتیم و تنها دروغمان به آنها اخم هایمان بود ...

می خواهم بدانند که سیگار شعله ور به غرورشان را با قلبمان خاموش کردند ...

و با کفش های گل آلود بی احساسی،

بر فرش احساساتمان که روزی برایشان پهن کرده بودیم ... بی تفاوت تر از همیشه ...

قدم زدند ... و حرمت ندانستند و بغض نفهمیدند ...

می خواهم بدانند که روزگارانی تلخ ...

از زمان برایمان جاده ای مذاب ساختند ...

و ما را با پاهای برهنه در جاده ی پرحرارت فراموشی پیاده کردند ...

و همسفر بودن، در ذهن سفیدمان، برای همیشه خط خطی شد ...

زیر بارانمان چتر گرفتند ... و نخواستند که خیس شوند ...

در حالی که خودشان ما را متراکم کرده بودند ... چطور توانستند ؟

می خواهم بدانند که سبز، آبی، قرمز و نارنجی را گرفتند و ...

و زرد، زرد، زرد و زرد را پس دادند ...

ناشنوایمان کردند و نگاه های صداوارمان را مضحک جلوه دادند ...

عقل را از ما غارت کردند و ما را با هزار سوال گنگ و بدرنگ تنهایمان گذاشتند ...

بدانند که خشکی را هیچگاه در پهنای نا محدود خیال هم تصور نکرده بودیم و ...

صحرا شدیم تا توانستیم خنده هایشان را از یاد به باد بسپاریم ...

بدانند آنهایی که رفتند و رفتند و رفتند ...

که امانت داری نیاموخته بودند ...

بدانند؛ کوزه ی ترمیم شده را دیگر نمی بینند ...

و بخشش را نخواهند چشید ... حتی اگر دوباره ...

شاهد حماقتمان باشند و در آغوش کشیده شوند ...

بدانند که دنیا همان دایره است و می ماند ... و روزی آنها هم ...

می گریند ... می نویسند ...  مچاله می کنند ... و باز می نویسند  ... :

شبشان روز شود آنهایی که شبی، ما را تا صبح تنها گذاشتند ...

 

پ.ن : نخوندی نذار ! :)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

انقدر نگو میفهمم، میفهمم چی میگی ... !

من که هنوز چیزی به تو نگفتم ...

انقدر نگو که درک و ادراکت بالاست ... تو فقط لبخند بلدی !

خودتو تو دردام شریک ندون ... تو درد نکشیدی ... !

بغض نکن ... اصلاً بهت نمیاد !

اینجا نشین .... جای تو اینجا نیست ...

جمع کن برو ... نه ... یه لحظه صبر کن ...

چرا بغض کردی ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 می خواهم بدانی

این را که اگر از پنجره ... به ماه بلورین، شاخه ی سرخ

پاییز کند گذر بنگرم ...

اگر در آتش، دست بر خاکستر نرم، بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد ...

گویی هر آنچه که هست، رایحه، روشنی و رنگ ...

قایق های خردی اند ... راهی جزیره های تو که چشم به راه منند ...

اینک؛ اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی،

من نیز تو را از دل میبیرم ... اندک اندک ... :)

اگر یکباره فراموشم کنی، در پی من نگرد،

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام ... :)

اگر طوفان بیرق هایی را ، که ار میان زندگی ام می گذرند ...

بیهوده و دیوانه بخوانی؛ و سر آن داشته باشی ... که مرا در ساحل قلبم ...

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش .... یک روز، در لحظه ای ...

دست هایم را بلند خواهم کرد .... ریشه هایم را به دوش خواهم کشید ...

در جستجوی زمینی دیگر ...

اما اگر روزی ... ساعتی ...

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را برای من ساخته اند ... اگر روزی گلی ...

بر لبانت بروید در جستجوی من،

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید ...

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ... و نه چیزی خاموش شده !

عشق من حیات از عشق تو می گیرد، محبوبم ...

و تا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود ...

بی اینکه از عشق تو جدا شود ... ! :)


* پابلو نرودا

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody