نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

دیروز یا امروز ...

تو هر روز در جایگاهت کمرنگ تر میشوی ...

مثل یخ در جایخی ...

من عادت به قورت دادن غم های پرحرارتم دارم  ...

گلویم میسوزد !

و من باز به تو پناه آوردم ...

افسوس که جایخی را بیرون از یخچال فراموش کرده بودم !

جایگاهت؛ پر از خالی بودن یخ ها بود ...

 

http://www.mypicx.com/uploadimg/924605552_09222009_1.jpg

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

دیشب با دیروز خداحافظی کردم ...

و امروز صبح، با دیشب !

امشب، امروز را ترک می کنم و باز ... خداحافظی ... !

نمی دانم چرا این خداحافظی ها اینقدر پررنگ هستند ... !

و هرروز و هرشب پررنگ تر میشوند ... !

شاید چون می خواستند امروز، به ذهن ناشنوایم با فریاد؛

شکایت کنند که دیگر ... به راحتی خداحافظی را نپذیرم ...

خداحافظی با امشب ... با فردا صبح؛

و شب و روز هایی دیگر در فرداهای مجهول مانده در فرداهایم ... !

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

عمر من، به خیره شدن، به نیمه ی پر لیوان گذشت ...

عمر تو، به امید های توخالی ات سوخت ...

عمر او، به خندیدن به ما دود شد ...

عمر ما، به سردر گمی گرداب ستاره های خودمان تباه شد ...

عمر شما،  به یاد آوری هوای طوفانی و ابری و مه ...

عمر آنان، به ثبت خاطره های براق، خاموش و خاموش تر شد ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

دوست دارم در اوج بمیرم!
دوست دارم. دوست دارم آغاز شوم.دوست دارم چون قطره ی باران بر بام هر خانه ببارم. دوست دارم با غم تک تک آنها ماُنوس شوم تا بتوانم تسکینی بر درد زخم مانده بر قلبشان باشم.
دوست دارم پرواز کنم.
دوست دارم در اوج بمیرم. اما نه ! تاب دوری تو را ندارم.
دوست دارم اشکهای روی گونه ات باشم چون می دانم هر قطره اشک تو تاوان سخت انتظار است. دوست دارم برای لحظه ای از خود در باشم و همچون قاصدک کنار پنجره اتاقت ظاهر شوم و تو را ببینم که چگونه بی تابی
دوست دارم گریه هایت را با من تقسیم کنی اما نه! تحمل گریه هایت را ندارم , دوست دارم خنده هایت را با من تقسیم کنی اما خنده هایت آنقدر کم اند که بی انصافی است اگر نیمی از آن را برای خود بدانم ...
                                                    

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : از نیلوفر.ج

جواب نوشت :

کاش قاصدک باشی تا هر لحظه را کنار پنجره به انتظارت بنشینم ... کاش اشکهای روی گونه ام باشی، تا در اوقات دلتنگی، هر لحظه تو را ملاقات کنم ... کاش در گریه هایم شریک باشی، تا بیشتر به بودنت در لحظات سخت، پی ببرم ... کاش بی انصافی را، غیبت طولانیت در خنده های کوتاه من بدانی ...

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

منو آرشام ... تهران ولی عصر ... خیابان ایتالیا ... کلیسا !

آرشام : علی جداً محیط کلیسا رو می بینی ؟!

من : اوهوم 

آرشام : میتونی با محیط مسجد مقایسش کنی ؟!

من : نچ !

آرشام : من کلیسا رو ده برابر مسجد قبول دارم !

من : چقدر مسجد رو قبول داری ؟!

آرشام : ... هیچی !

من : خوبه ... ده برابر هیچی میشه هیچی !


ما اونجا خیلی محدود بودیم !!!

اگه گفتین چرا ؟!

هه ! چون دوستم ریش داشت !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody