نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

دلم خسته است ...

از بحث کردن با انسان هایی که تنها خروجی دارند ... !

از شکست های جدید که سعی می کنند خود را بزرگ تر از شکست های قبلی جلوه دهند

از زندگی که سعی دارد هر لحظه و هرلحظه از خودش را به من درس دهد !

از مادر ... که تمام لحظاتش را با گرمای چادر عبادت پر کرده ... از پدر که سهمی از او نداریم

دلم خسته است ...

از رنگ دلتنگی ... از بوی بازیچگی ... از لحظات بی حاصل ... از تمام تصنعی ها !

از نماز ... که نماز نیست !

از نفس هایی که دم و بازدمشان فقط فرمول شیمی اکسیژن را به هم می زند !

دلم خسته است ... !

از خودم که سالهاست روز ها را متر می کنم ...

غم ها را به جای اشک دود می کنم ...

کینه ها را قورت میدهم ... نفرت را زنده به گور می کنم !

لذت تلافی را با بخشش کادو می کنم ... لبخند را نبش قبر می کنم ... !

الگو هایم موجودی ست به نام انسان که هر لحظه از زندگیش را عقب است !

و من خسته تر از همیشه به دنبال او هستم ... الگویم ... !

دلم خسته است ...

باز هم از خودم ...

که اینجا دیوار کج است و من و خیالاتم در خیابان های ثریا قدم می زنیم !

دلم خسته است ...

اینبار از شما ... که هنرمندانی قهار هستید و فقط تماشا می کنید ! ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

به خودم که آمدم  ... دیگر خود نبودم ...

فریاد هایم را در سقوطی با سرعت نور و خطی عمود که انتها نداشت شنیدم ...

فشار باد تمام گیسوانم را یک جا جمع کرده بود ...

توان حرکت دستانم را نداشتم !

نفسم بند آمده بود ... چشمانم بسته نمی شد ... دکمه های پیراهنم باز شده بود ...

گویی پرواز، به اجبار بود ... گویی سقوط ناخوانده بود ... گویی رانده شده بودم ...

تا تو را از ارتفاعاتی دورتر یافتم ...

شاخه ای تنومند، که فریادش فریادم را با سکوت در آغوش گرفت ...

دستانم را بگیر ... شاخه می گفت ... تو می گفتی ...

تو همان شاخه بودی ...

من از سقوط رهایی یافتم ...

تمام بدنم سست بود و می لرزیدم ... جوی غریب من را با تاریکی دره آشنا می کرد ...

نگاهم به پایین بود و مدام می ترسیدم ...

دلم به اشکهایم که به ته دره سقوط می کردند می سوخت ...

آنها سقوط را دنبال می کردند ...

به تو و زالزالک هایت عادت کرده ام ...

گاه به بالا به همان پرتگاه که اوج دروغینش تمام وجودم را گرفته بود می نگرم ...

و افسوس می خورم ... که چرا .... ؟!

دلم به شاخه می سوزد

و من دوباره دست نوازش بر پوست سخت و نرم شاخه می کشم ...

قیاس ارتفاع ها آزارم میدهد ... من فقط تحمل می کنم ...

به زودی این شاخه می شکند ... و من دوباره عزل را تجربه می کنم ...

خودم را به سختی به انتهای شاخه می رسانم ...

و با دستان پوست و چروک شده ام ... حکاکی می کنم ...

کاش ترس از ارتفاع وجود نداشت ...

کاش آنقدر بی باک بودم که دیگر دستانم را به شاخه ای بند نکنم ... 


نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

نزدیک صبح است انگار ... بوی نور می آید ... و من ...

و من چشمانم را از خواب دزدیده ام ...

حس می کنم به خیلی از حس ها باید خاتمه داد ...

حس می کنم دستانم را باید گرم کنم ...

چشمانم را بشویم ... تا تو کمرنگ تر از همیشه شوی ...

فرار می کنم به سوی سفری که آخرش خوش است ...

سفری که تا می تواند من را از تو و پایان تلخت دور کند ...

میدانم ...

قسمتی از وجودم را کنارت جا گذاشته ام ...

مراقبش باش ... کم چیزی را به یادگار فراموش نکرده ام !

از یاد برده بودم که تو هم باید خیلی از لحظه ها را فراموش کنی ...

دقایقی که ثانیه هایم را به ساعت ها تبدیل کرد ...

دکلمه های تلخی که شیرین ترین ها برایم بود ...

خطی که خودش را دایره نشان میداد ...

همه را فراموش کن ... مثل من ...

که به استقبال صبح، به استقبال همه ی برباد رفته هایم میروم ...

که دیگر شب هایت را تنهایی ...

خوش حال باش ... مثل من ... که شب های دروغینم به انتها رسید ...

خوش حال باش ... مثل من ... که به خواسته ات رسیدی ...

خوش حال باش ... مثل من ... که دیگر مثل من شبهابت را پر نخواهد کرد ...

 

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody