نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

من : کی میشه امشب صبح شه ؟!

- فردا ...

من : پس تا فردا ...

- خداحافظ .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

شلدون آلن سیلور استاین که بعد ها به شل سیلور استاین معروف شد در 25

سپتامبر 1932 در ابلینوس شیکاگو متولد شد و در دهم ماه می 1999 بر اثر

حمله ی قلبی در رخت خوابش در گذشت .


عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی.
زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی،
کاش روزی آن را برگردانی.
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی.
عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی،
کاش روزی آن را به من بر گردانی...
__________________________________________

آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس
نمیشه فهمید چی تو کلشون می گذره!
قصه ی اولین عشق و عاشقی!
یه دروغ بزرگه
ازش نپرسی بهتره!

__________________________________________

گم شو..بزن به چاک
دیگه به دردم نمی خوری
پشت پنجره هام نایست
به درهام نکوب
چون سعی داریم تظاهر کنیم
هیچوقت جنگی در کار نبوده
ولی تو همیسه نماد خاطرات بد جنگی!
پس برو...گمشو...بزن به چاک...

__________________________________________

عشق تازه یعنی یه قلب تازه برای موندن،
اونجا اشکام زمینو تر نمی کنه...
پنجره ها کدراند!
فکر می کنی الآنه که بارون بیاد؛
ولی ببین، هوا بیرون خیلی عالیه!
آفتابیه!!!

____________________________________________

 در زندگیم٬ در این دنیا،
تنها پاهای کثیفی دارم.
از تمامی آنچه می توانستم به دست بیارم،
تنها پاهای کثیفی دارم.
شما افکار لطف و مطبوع دارید.
اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف!

____________________________________________

نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

از دود متنفر بودم ... !

چشمانم را می سوزاند ... اعصابم را می فشرد ... گلویم را تلخ می کرد ...

من خودم را دور کردم  ... !

از دود ... از آن جعبه های مخل اعصاب ...

دور شدم و فاصله ها را با لذت متر کردم ... !

لحظه ای برگشتم تا آن متروکه را برای آخرین بار با غرور نگاه کنم ...

اما ...

نمایشنامه تغییر مسیر داد و عقاید به کلی دگرگون شد !

من خیلی ها را کنار دود و آتش جا گذاشته بودم ...

بی هوا سر به هوا شدم و بی درنگ ندامت تمامی وجودم را گرفت ...

دوباره عازم آن متروکه شدم ... با این دیدگاه که ...

اطرافیانم را با هر صفتی که داشتند بپذیرم ...

آنها هم حرفهایی برای گفتن دارند ...

خیلی زود از جنس خودشان شدم .. و فرار برایم خاطره ای فکاهی، جاودانه ماند ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زمان را خنک تر از آتش نبین ...

حرارتش بیشتر است ... به گونه های مادر ... به دست های پدر ... فقط نگاه کن ...

 نام آن نویسنده چیست ...

 اصلاً مهم نیست ! 

آن دختر، خواهر تو بود که جلوی چشمانت جان داد ؟

که از چشم، با خون فریاد زد ؟ 

پس هدف را تو تعیین نکن ! دستانمان در دستانت نیست ...

سرد و گرم را تو چشیده ای ؟؟؟

 پس تا خیلی سرد و خیلی گرم فاصله ها داری ... دقیقه ای متر کن !

درد را تجربه کن ... 

اکنون توصیفت زیباتر شد ...

عینک آفتابی ات را از صورتت بردار ... 

بعد برایمان از رنگ ها بگو ... :)

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody