نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

میخواهم صحنه ها را چون قطاری سریع السیر از تونل برق چشمانت عبور دهم تا

بدانی، هیچکدام از آن واگنها را به یاد نمی آوری ...‌!

به یاد نمی آوری که روزی همسفر ... همجهت بودیم ...

به یاد نمی آوری که روزی دستانمان چفت بود !

چون رابط واگنها ... محکم ... جدا نشدنی ...

گذر زمان و صدای گنگ ریل ها به هنگام عبور قطار باعث شد به فکر فرو روم که

پهلوانان چطور زنجیر را پاره می کنند ... ؟!

که چطور مردم زنجیر را پست و حقیر می دانند ... چطور به استحکام شک می کنند ...

چطور ... چطور به تو اعتماد کنم !؟

باز از واگنها برایت قصه می گویم ... که در تصادفات ... که بیرون از ریل ...

باز هم با هم هستند ...

- از پهلوانان ولایت شما چه خبر ؟!

هیچ ! پهلوان تعقل، پهلوان احساس را در معرکه مان با خاک یکسان کرد !

از خنده دلدرد می گیرم زمانی که به حرف هایمان فکر می کنم ... !

به حرفهایی که شکلشان زنجیر و جنسشان از کاه بود ...

که خودم را به واگنی چفت کرده بودم که نگاهش به انحرافی ها بود  ...

خنده را بغض هل میدهد !

همانطور شد که میخواستی ...

انحراف از مسیر ... پیج ...  پهلوان عرق ریخت ... مردم نگاه می کنند ... پهلوان فریاد

زد ... نفس، حبس شد ... اخطار های صاحب خانه ... کاسه ... سکه ها ...

پهلوان زنجیر را پاره کرد .... زمین، زنجیر را در آغوش کشید ... کاسه پر شد ...

صدای تلخ تشویق ... دور از معرکه ... صدای تو از بین آنان .... متاسفم ...

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

صدای تیزی از جنس شکستگی من را از پا در آورد ...!

نمی دانم از کجا بود ...

غرور ... ؟ ... نه .... حقیقت ؟ .... نه ! رابطه مان؟ .... ( ... ) ...

ناراحت نمی شوی اگر بگویم دیشب سنگ را در دستان تو خواب دیدم ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Drops 

بعد از ظهر بود و من با بوی نم خاک که از پنجره می آمد بیدار شدم !

از پنجره بیرون را نگاه کردم !

آدم هایی که چتر گرفته اند ... ماشینهایی که با سرعت حرکت می کنند ...

و عابرانی که یه سواره ها فحش می دهند ... همه را دیدم ... !

از فکر فرار کردم و در حقیقت خودم را دیدم که شتابان از پله ها به سمت حیاط

می دویدم ... !

ظاهراً خیلی وقت بود که باران به انتظارم می بارید ...

آب پاش که باران در آن فضولی کرده بود را برداشتم ...

و شتابان به سمت بام دویدم ... !

دیوار محو شده بود ... گویی زمان به سرعتی که داشتم حسودی می کرد .... !!!

به بام رسیدم ... خودم را به بالا ترین نقطه رساندم ...

بی ترس از آنکه با قطرات باران تا باغچه هم مسیر شوم ...

باران شدید تر می شد و من را بیشتر در آعوش می کشید ...

باغچه چقدر کوچک شده بود .... چطور باران این همه باغچه را با هم و به یک انداره

آب پاشی می کند !؟؟

آب پاش را کج کردم و از همان بالا به باغچه آب دادم ...

تجسم کن ؟!

من به باران کمک می کردم ... هر دومان آمی باریدم !

آنقدر همانجا ایستادم تا از جنس خودش شدم ... به خودم که آمدم دیدم آب پاش

خیلی وقت است که کینه ای از باران ندارد ...

کم کم باران افکارم را ترک گفت  ...

و یار همیشه همراهش بوی نم را هم از حیاتمان برد ...

 snowtime - the rain

پ.ن : باران کنایه بود ... کنایه ای به نفع انتظاری واقعی ... !

نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

قلم را محکم ... تند و تند روی کاغذ می کشم .... !

می خواهم تو را خارج از ذهن تجسم کنم ...

زمان با سرعت قهر کرده و لباس طلا را از تن خود در می آورد ... !

اجسام به من خیره اند ... !

دستانم عرق کرده اند ... قلم سر می خورد ... کاغذ خیس می شود ...

نفس، کم می آید !

قلم دیوانه وار به حرکت خود ادامه میدهد ...

من با قلم و خط خطی هایش آب می شوم ....

انگار زمان ایستاده و مرا تماشا می کند ....

دهانم خشک شده است ... قلب از هیجان، یک جا بند نمی شود !

کم کم چهره ی معصومت در صفحه ظاهر میشود ...

همراه با قلم؛ بی اراده روی میز می افتم ...

آب در بدنم نمانده ... سست تر از همیشه ... باز از نبودت می پرسم ... !

- دیدی توانستم تجسمت کنم !؟؟

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody