نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

زمانی ...

موریانه ای را که به اسارت گرفتم در خاک حبسش کردم !

شیطان را درا آتش سوزاندم !

به خورشید، رنگ ماه زدم !

شبها به دریا رفتم ...

روزهایم را مچاله کردم و به سطل زباله ی "گذشته" پرتاب کردم ...!

بلندگو را شکستم تا سکوتت را خالصانه قورت دهم !

کودکان سرطانی را که احساسات را درگیر می کردند، حذف کردم ...

تا تو تنها موسیقی ام شوی !

باز نتوانستم !

باران نمک بر دشت زخمهایم بارید اما گونه ام اشکی را شاهد نبود ...

 که مبادا افسرده ای باز گریه تنها چاره اش شود ...

چشمانم را بستم تا کتک خوردن نابینا را نبینم ...

یه کفهای پا مرخصی دادمو کشکک های زانو را به خدمت گرفتم ...

تا آن نازنین که کوتوله می خواندنش، به گردنش فحش ندهد !

به خواب رفتم تا ناسزاهایی را که به ناشنوا میدادند، نشنوم !

دویدن به سینه خیز تبدیل شد ... تا آن معلول به پایم خیره نشود ...

حرکاتم احمقانه شد تا آن انسان ضعیف مغز احساس تنهایی نکند ...

نفس های شیرینم را قطع کردم تا بفهمم ...

در غیاب من در این دنیا چه خواهد شد ؟

نتیجه های تکراری را دور از آن افسرده خیس کردم تا خط خطی هایش متوجه شوند

من از سکون متنفرم !

نامه هایی که هیچوقت به دستت نرسید را خواندم، و فهمیدم،

که بسیار کوته فکر تر از آنم که تصورش را کنی ...

که آدم های بزرگ چقدر بزرگ هستند ...

نمی دانم چرا سهم تو از ما تنها... است ؟

براستی چرا عاشقانت کسانی اند که تنها، تضرع را از برند ؟

گاه تو را در خواب، کوزه ی پر آبی می بینم که به تماشای تشنگان نشسته است ...

تشنگانی که تو را در سراب یاد می کنند ! 

نگاهت نگاهم را خود به خود به پایین میزند ...

و من اشک را به جای عرق شرم به بازی میگیرم ...

 شاید میخواهم به تنهایی کاری انجام دهم که تنهاییت بشکند !

دست هایم به ذهنم شکایت می کنند که خسته اند ...

 نمی دانم چرا نامه تمامی ندارد ...

شاید چون تو تمامی نداری ...

شاید چون نامه را تا آخر می خوانی ...

... و جوابت، جواب است !

شاید میخواهم تو را در خنده ها جستجو کنم ...

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

باران کمتر می بارد ...

پنجره تنگ تر می شود ...

آفتاب فراموش می شود ... !

دوستانم که روزگاری از بهترین دوندگان بودند اکنون مترسکانی بیش نیستند  ...

تازگی افکارم را ترک گفته ... و سستی میهمان جسم و روحم است !

چه بودم و چه شدم !

چه شد که خشک سالی به این سرعت شدت گرفت ؟!

جنگل را صحرا شدن ؟؟؟

چرا دیگران تا به من مینگرند، میگریزند ؟

- صدایشان را می شنوم ... ! هجوم ملخ ها ... !

چرا من ایستاده ام ؟! شاید مرا به زمین میخ کرده اند ؟

یعنی آنفدر مهم بودم ؟ شاید آن میخ را خودم کوبیده ام ؟

 کسی صابون ندارد ؟

میخواهم اقکار را شسست و شو دهم ...

 میخواهم حداقل به ظاهر تازگی را، نشان دهم ...

میخواهم خواننده را بیشتر از این دفع نکنم !

قاب عکس امید را از من دزدیده اند !

اه!

چرا اینقدر شکایت دارم !

نه ! شاید اینبار حق با من است ... !

چرا که شاهد شکسته شدنم هستم ...

چرا که سرد و گرم شدن شیشه را در خود احساس می کنم ...

- دیدن دست های آزادتان دیده هایم را می آزارد ...

وسوسه ی درخواست کمک دلیل بسته شدن چشمانم است ...

من کور نیستم ... !

شکسته شدن را با دیگر حس ها دنبال می کنم ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : نیستم یه چند وفتی !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

.

.

.

.

اگه پاشنه ی کفشت رو یه دقیقه از رو این کله من برداری شاید احساس کردم قدم

چقدره حدوداً .. !

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن: برداشت آزاد !

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

این بار به تو فکر می کنم ...

 به تو آن سمبل لحظات گنگی !

به تو آن رازی که هیچوقت کشف نشد ... !

به تو آن هدفی که هیچگاه نگذاشت تمرکز را تجربه کنم ...

به تو آن، "به تو آنهایی" که هیچوقت دلیلشان را نفهمیدم ... هیچوقت !

...

هیچگاه نفهمیدم چرا تکیه گاهت میله هایی بود که حبست کرده اند ...

نقش آن میله و خنده های تو به من ... چطور هضم کنم ؟!

اگر راضی به حبس بودی پس چرا آنوقت خودت را به میله هایش میزدی ؟!

چرا بر این گنگی وسعت می بخشی ؟! چرا ؟!

چرا اعتقاداتت لحظه ایند ؟!

چرا چشمانم خیره اند ؟!؟ مگر از عقل دستور نمی گیرند !؟

چرا عقل و دل ساعت شنی هستند ... براستی چرا دشمنند ؟!

 ...

خوشحالم ...

 چرا که نوشته ام این بار طعم حقیقت را به زادگاه احساسم مژده می دهد ...

چرا که این بار کاغذ، مستند را در آغوش می گیرد و قلم به عقل پشت می کند ...

مگر قلم پشت هم دارد ؟! 

نه ! عقل خاموش است ... از یاد برده بودم ... !

از فرصت استفاده می کنم و به امواجی فکر می کنم که بینمان ساطع شد ...

امواجی که الگویشان نور است ...

شکل و ظاهرشان ذهن را راهی آی.سی.یو می کند ...

بیق ... بیق ... بیق ...

صدای دستگاه نوار قلب ... با آن انواج مغشوشش !

همان امواج خودمان که نور و مسیرش را پرستش می کردند ... !

زندگی یا همان خط صاف انتشار نور و مرگ یا همان بوق ممتد این دستگاه ...

مانده ام به کدام فکر کنم ...

باز گنگی سرتاسر افکارم را می گیرد ...

باز هم احساس لگد مال عقل میشود ...

...

باز هم حضورت احساس شد ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

                                                                         

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody