نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

تولدی دیگر در راه است و من ...

همچنان خیره ام

به گره هایی که باز نشده اند،

به پله هایی که کشف نشده اند،

و عاشقانه هایی که درک نشده اند هیچگاه ....

منجمد شده گوشه ی تاریخ نشسته ام و می دانم با صدای توپ تولد و فریاد ها،

آتشفشانی در من فعال نخواهد شد و 

رودی در من طغیان نخواهد کرد ...

تولد ... توپ ... تاریخ ... سرگذشت ها بهانه اند دوست من ...

دست ها ... چفت شدن ها ... دوستی ها، خودسازی ست 

تا من دستانم را مشت نکنم، بند کفش هایم را محکم نبندم ... ،

با میلیون ها بار صدای توپ و لبخند ها و دست های شادی،

همه چیز در چشمان من تو، چون صدای دریا، برای ساکنان دریا خواهد بود ...

غروب غمگیز یک سال و تولد سالی دیگر ...

آنقدر ورق می زنم تا روزی این کتاب ناتمام خسته ام می کند ...

می دانم که روزی خواهم بست و لکه ای خواهم شد بر یکی از صفحه هایش ...

با من باش دوست من ... انقدر آسان ورق نزن ...

مدت هاست روی اسمت چشمانم را گم کرده ام ...

هدیه کن ... عیدی ام را بده ... خودم را به خودم ... حداقل ...

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : عید همگی مبارک ! :)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

چند کیلو زمان از نقطه ای که تنها شده ام، فاسد شده است ... ؟

زمان با پوزخند، واحد های بزرگترش را نشانم می دهد ...

اما من هم خواب نبودم !

عشقت در فریزر یخ زد اما، هنوز تازه است ... و قابل درک و هضم ...

و در سرما زندانیست مگر با حرارت تو، از اسارت یخ ها بگریزد

و من همچنان تشنه و گرسنه اش هستم ...

تو خالی نبودنت را ...

با احترام به حرمِ عزمِ رفتنت از نقطه ی من،

در بردار طویل و مبهم زنده گی ات پر می کنم  ... 

و چه حس تلخ و زننده ایست، حس بیهوده بال زدن ... از آغوش غم به سوی یک باور ...

تو بی خبری،  از روزنه هایی که پر نشدند ...

حتی با کیسه های اشک ... و جعبه های تو خالی فراموشی ...

و پیداست و شفاف است ...

هنوز هم ... لبخندت ... هنگامی که مهربان بودی ...

و فکر نکنم ... همیشگی بودنت زیر سوال رود ... در من ...

چرا که منتظرند شانه هایم ...

به انتظار دستی که بترساند ... کودکی را از فضولی یک نگاه، در یک سوراخی ...

شاید سوراخی قلبش که گردی اش نشانه گری از لبخندی گرم است ...

و نشان دهی ... همان لبخند دیرینه ات را ... 

که من ... پاداش انتظار را به عینه بیبینم ... 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

کاش به پسر بچه ها عروسک بازی یاد دهند 

تا زمانی که  لمس "بزرگی" را چشیدند، با عروسک ها بازی نکنند ... 

به دختر بچه ها ماشین بازی بیاموزند ... صدای تیز و لطیف قان قان را ...

تا بدانند که ماشین ها، همگی بوق دارند ... سوار نشوند بر هر بوی تازه ای ...

کاش خاله بازی ها باب شود ... بیشتر باب شود .... 

تا از وسعت کودکی بدانند، زندگی بازی با همین تو خالی هاست ...

تو خالیست صندلی فردی در آینده ... پژمرده است گلی و دل پر است از دلتنگی ...

کاش رنگ یخمک ها را با بهانه ی شیرینی شیمیایی ها در هم نریزیم که بدانند ...

که یکرنگ باشند ... رنگشان را یا سیاهی فریب تیره نکنند ...

کاش از زبان درازی ها به لبخند ها هدایتشان کنیم،

که درس بزرگ بزگواری را فرا گیرند ...

کاش، جام بودنشان را آنقدر از بخشش پر کنیم،

که لبریز شوند و لبریز کنند جام های زیرینشان را ... قطره قطره ... حتی ...

 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

یه پسر بچه ی اخمو یا دستای کثیف و موهای لخت و ذهن عصبی ...

دماغشو با آستینش پاک می کنه ... انگار نه اینگار که شکار نگاه منه !

بو می کشه هی ... معلوم نیست دنبال چی میگرده ...

چی خوشاینده واسش ... چی اذیتش می کنه ... ؟

من خوب میشناسمش ...

آره ... وقتی دلش پر باشه چشاش کوره ... بو کشیدن هاش بهانست ...

منو با عصبانیت نگاه می کنه ... اما انگار از من دلخور نیست ...

شاید یکی دلشو شکسته ... ها ؟

هی سعی می کنم بخندونمش اما انگار دلش خورده ... نه فقط شکسته ... !

می رم طرفش تا از دلش در بیارم اما از رو صندلیش بلند می شه ... 

نمی خواد همدردیمو .... بیشتر بهش نزدیک می شم ... چسبیده به دیوار اتاق ...

نمی تونه از زندون ذهن من فرار کنه ....

می خوام بغلش کنم اما منو می زنه .... لگد ... مشت ... چنگ ... اما من به زور ...

یه دفعه بغضش میشکنه و محکم منو بغلم می کنه ... !

دو تامون گریمون می گیره ...

 - حواسم نبود ... دلتو بی اجازه به هر غریبه ای امانت دادمش ...

   به خدا فکر نمی کردم اینجور بشه علی ... 

    چرا اینقدر اخمویی آخه ... می فهمنت یه روزی ... چرا اینقدر عجولی ... ؟

    یه بار می خواستم بکشمت ... می دونستی ... ؟

    خیلی بهت بد کردم ... می دونم علی ...

    اما کلی واست برنامه ریختم ! :) 

    همه چیزو جبران می کنم ... فقط بگو منو می بخشی ...

    می بخشی منو ؟

    علی با تو ام ؟

     علی ؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody