نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

هنوز هم

آب می پاشم

به روی دیوار بتونی تنهایی هایم

که سخت تر شود و نشکند روزی ...

اما،

می ترسم که بشکند اش

شخصی ...

با گرزی که تمام تو خالی های احساسم را پر کند ...

من بیشتر آب می پاشم 

بغض را چسبمالی می کنم ...

بیشتر آب می پاشم ... 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زندگی در معنای خود به سبز نزدیک تر می شد ...

تا اینکه روزی یا شبی ... ، تصمیم ماورایی خود را من پرتاب کردی ...

در کابوس تلخ ناباوری ... نگاهت کردم ...

اینبار من نگاهت کردم ... خواستم صبور باشم اما ...

با تعجیل بیشتر، بیشتر فضای خانه را سرد کردی ...

به قدری که حرارت آتش عشق، شرمسارانه خاموش شد ...

و معصومانه و به هزار دلیل پوچ و رنگارنگ، به سمت "در" روانه شدی  ...

دری که خانه ی دلم و دنیای همه ی همگان را به هم وصل می کرد ...

دری یک طرفه، که تنها به درون قلبم باز می شد ... و خروج بی معنی بود ...

از آنجایی که پرواز تو پرواز من، و لبخند و رضایتت، لبخند و رضایت من بود،

تصمیم گرفتم تا بدرقه ات کنم ... تا در ...

دری که در خواب هم کابوسش مزاحمم نمیشد ...

بدرقه ای که هیچگاه در اتاق فراموشی جایگاهی نخواهد داشت ...

تا راهرو با تو آمدم ... عکس های خاطرات را  ... نگاهشان نکردی ...

تا نقطه ی خواهش ها ... آمدم ... گوش ندادی ...

تا نقطه ی التماس ... نقطه ای که دیگر غرور در آنجا نفس نمی کشید ... دل ندادی ... :)

به نقطه ای رسیدیم که دیگر نتوانستم همراهیت کنم ... 

پله های احترام ... که پایین آمدن از آنها، غیر ممکن بود برایم ... و چه آسان گذشتی ...

به تو گفته بودم آن در باز نشدنیست ... اما ... تو گفتی شکستنی چی ؟ نیست ؟

چتر بی احساسی را باز کردی ... قبل از اینکه هوای آفتابیه دلم ابری شود ...

تبر دلایل دروغینت خیلی کند و سنگین بود ... و تو خود دست به کار شدی ... 

مشت میزدی ... مشت بی حرمتی ... مشت بی توجهی ... مشت خودخواهی ... 

اما من تو را پرنده ای زیبا می دیدم ... پرنده ای که خود را به قفس من می کوبید ...

لحظات در تلخی خود جان می دادند تا اینکه ...

دردی سوزناک، دیوار های خانه را به لرزه در آورد و ... در دل من ... شکست ...

و خانه ی دلم فرو ریخت ... و من ... تنها، زیر آوار خاطرات مدفون شدم ...

چه زود لوله های اشک شکستند ... و چه زود خانه ی دلم غرق شد در اشک هایم ...

چقدر زود، دور شدی ... و چه زود پرکشیدی ... اما ...

تو را که راضی دیدم، چه زود آرام گشتم ...

محبوب من ... کاش می دانستم که فضای باز دلم را قفس می خواندی ...

کاش می دانستم تو ام علاقه مند به پرواز هستی  ...

چرا نگفتی تا بزرگترین پنجره ها را برایت بگشایم ... ؟

چرا مشت هایت را زخمی کردی ... ؟

مگر نمی دانستی ...

که من چقدر پرنده ها را دوست دارم ... ؟ :) 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

دیر وقت بود ... و همه خواب بودند ...

خیابان، با من حرف می زد ... و سکوتِ تلخش، گاه در آغوشم می کشید ...

هوا پر از تنهایی بود ... باران نبود ... ماه نبود ... ستاره ... نبود ...

گاه؛ صدایی پر حرارت می آمد ... نوری به رنگ زرد داشت ... صدا بیشتر می شد ...

صدا به اوج خود می رسید ... نوری قرمز پدیدار می شد و صدا کمرنگ تر ... 

و دوباره سکوت و کشتی های غرق شده ی خیابان ...

به پارکی وارد شدم که گویی با هر قدم، از دفتر خاطرات، ورقی می زدم ...

مشت هایم فشرده می شدند ... نه از غضب ...

زانو ها می لرزیدند ... نه از سرما ...

و چشمانم لباس قرمز می پوشیدند ... نه از شوق یاد آوری خاطرات ...

اشک می ریختند ... نه از شوق ...

ادامه دادم ... به قدم زدن در پارک ... به ادامه ی دلتنگی هایم ...

چشمان بی قرارم را به دست رویا دادم ...

نیمکت ها، با هم حرف می زدند ...

پیرتر ها، نیمکت های تازه ساخت را آشنایی می دادند ...

لامپ ها کنار هم، با محبت نور می دادند ...

چمن ها می رقصیدند ... و ترانه ای از عشق می خواندند ...

درخت ها ... شکوه را در دلم متجلی می کردند ... گذشت و صبوری را ...

حصار ها دستشان از هم جدا نمی شد ... و چشمه ...

چشمه؛ نور چشمان پارک بود ... صدای ترانه ی شر شر آب ...

فواره ها بی دریغ، از عشق به ارتفاع پرواز می کردند ...

به روی نیمکتی که اولین بار، ما را در آغوش گرفت نشستم ...

بوی تو می آمد اما ...

من ...

تنهاترین تنها در پارک بودم ...

کاش قرار نبود برای برگشتن به خانه از خیابان رد شوم ...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

انسان زاده می شود.

کودکی را بی پروا می دود ... 

به جوانی میرسد.

شتابش بیشتر می شود

در میانسانی، در حین حرکت، به پشت، هم خیره می شود

در سال های پیری ... کند تر قدم بر می دارد ... نگاهش کاملاً به پشت است...

گویی عقب عقب حرکت می کند ... آنقدر به کودکی فکر می کند تا اینکه ...

تا اینکه روزی از فرط خستگی می ایستد ... 

در تجمع تمام کسانی که روزگارانی را سیاه و سفید کرده اند، ...  دراز می کشد ...

خود را زیر لحافی سنگی و سرد پنهان می کند ...

 و لحظات چه زود در من دگرگون می شوند ...

صدایی ضخیم تر از سکوت، من را از حبس خیرگی و فکر، رها می سازد ... 

چند پسر بچه، خنده کنان از روی سنگ قبر ها می پرند ... و چه زود دور می شوند ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody