نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

دلم برای خودم تنگ شده است !

برای بچه گی هایم ... برای یکی بودنم !

برای حسادت هایم ... بغض هایم ... برای ترحم های واقعی ...

اکنون احساس می کنم قاب عکسی بیش نیستم !

قاب عکس خالی ... بدون عکس ... آن عکس زیبا در من نمی گنجید ...

و من مدتهاست که تنها هستم ...

- مگر من قاب نیستم ... !؟!؟!

- مگر آن عکس قاب نمی خواهد ؟!

- مگر آن نیست که آن عکس تنها در من می نشیند ؟

کودکی را هر روز و هر زمان پیمودم ...

و چشمانم دست ها و پاهایم را هر دم دور تر میدید ...

این به آن معنا بود که بدنم روز به روز کشیده تر می شود ... و من بزرگتر ! 

افسوس که بزرگی درک را به همراه داشت .

- از درک بیزارم ! از تعقل متنفرم ! از حقیقت فرار می کنم ...

به تدریج من از خود دور شدم ... و همچون دستمالی چکانده شده ...

- خیلی وقت است که دیگر نم را هم در خود احساس نمی کنم !

از خورشید شکایت دارم ...! چرا که مرا خشک کرد ... ! 

از سایه شکایت دارم ... ! چرا که وقتی خواب بودم موذیانه تنهایم گذاشت !

آب و عکس از من سلب شد !

اکنون ... این روح نیست که مرا تکان میدهد ... !

این طبیعت من است که تنها یک درجه از آن مردگان بالاترم ...! اذیت میشوم !

امید، تنها جامانده ی آن خیسی و عکس را به خدمت می گیرم ...

دوست دارم به دنبال آن عکس باشم ...

با دیدگاهی جدید در جستجوی آب هستم ...

چرا که قاب عکس خالی، سلیقه را میشکند ...

دستمال خشک، گرد و خاک را به شیشه باز می گرداند ...

 Why!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

سکوت ...

Image and video hosting by TinyPic

                                                                                ...؟!

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody