نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

روحم احتیاج داره ... !

به مادیات ...

به تفریح ... به سفر ...

به ساعاتی تفکر ... به خنده های واقعی ... دور از اضطراب !

اما بیشتر از همه به یه تخلیه احتیاج دارم !

استفراغ روح !

به گریه خیلی احتیاج دارم !

هر وقت خالی شدم ...

 اونوقت مجراح های روحم بیشتر توانایی درک دیگر نیازها رو خواهد داشت !

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : میخوام ice tea رو عوض کنم ! بنظرتون چی بذارم ؟! :)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

میدانم ... فرشی پهن کرده ام که نسبت به اتاق وجودم بسیار کم وسعت است !

انگار میخواهم و نمی توانم !

... می خواهم و شیشه ای مرا زندانی کرده ...

شیشه ای کم ضخامت، که فاصله ی میان من و رهایی .. و موفقیت است ! 

و همچون پرنده خود را به دیواره های قفس می کوبم  ...

تا تنها لحظاتی بیشتر از آنچه را که برایم تعیین کرده اند باشم !

نمیتوانم ...

گاه از خودم بیزار میشوم و همچون ماهی نا امید بر کف تنگ،

چون بی خیال ترین موجود دنیا دراز میکشم !

شاید طلسم شده ام ؟!

امان از افکار ...

پادزهر این سستی همه جا یافت میشود اما ...

پادزهری دیگر برای رسیدن به آن پادزهر لازم اسنت !

شاید همت ...

شاید اراده ...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

و چقدر عذاب آور است ...

لحظه ای که برای داشتن بهترین ها تلاش میکنی و ...

به تو لقب دنیایی میدهند ! 

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

نردبانی برای آسمانی شدن !

و من آن نردبان بودم ...

نردبان بودم و نمیدانستم ...

نمیدانستم که چشمانت به بزرگترین ها عادت کرده ...

بزرگ ترین نوع عشق !

عشقی که برقش هیچگاه نگذاشت خودم را در چشمانت ببینم

عشقی که به آسمانها ختم میشد ...

و من باز هم در سیر خیالات ...

سرم بالاست و خیره به تو که خیلی بالاتری ...

کم کم از سوی چشمانم محو میشوی ... و من دیگر تو را ندارم !

باز هم تنها ماندم !

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

از کجا آمدی !؟

- از سرزمین محدودیت ها ...

با چه آمدی ؟!

- فرار کردم ... با پاهای برهنه ...

تصمیم گرفتم به هر نحوی خودم را به ابنجا برسانم ...

برای برادر زاده هایت سوغاتی آورده ای ؟!

- بله ... برای دخترت یک ماشین و برای پسرت یه عروسک آورده ام !

مطمئنی درست آورده ای ؟!

- بله ... و گرنه در همان سرزمین تا ابد می ماندم !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody